امروزشنبه, 20 آذر 1395-- Saturday Dec 10 2016

ساعت 09:03:24

آخرین به روز رسانی : شنبه 10:35:11

بر اسیران بهار می آید...

شنبه, 03 فروردین 1392 ساعت 22:53 کدخبر :5370
فرستادن به ایمیل چاپ
نویسنده : زهرا شمس

این ها صحبت هایِ دو نفر از آزادگان عزیزی است که نوروز در اسارت را برای مان به خاطره گویی نشستند تا امسال، بر سر سفره روزهایِ نوی آن، تصویرهای دیگری را هم به تماشا بنشینیم.هر چند این خاطرات در تمام اردوگاه و آسایشگاه ها عمومیت ندارند، اما تصویرهایی هستند آشنا برای خیلی از مردان و زنان سرزمین مان که خود طعم اسارت و انتظار را چشیده اند. شاید برای من و تو هم غریبه نباشد خاطرات
حسین محمدی فرد و علی جعفری پور... ضمن تشکر از کنگره شهدای خمینی شهر که زمینه این گفتگو را فراهم کرد با هم خاطرات این عزیزان را می خوانیم.

 

حزنِ نوروز


بعضی ساعت ها و روزهای خاص هست که آدم در وطن هم که باشد، دلش می گیرد، مثل عصر جمعه ها یا لحظه غروب آفتاب یا ایام محرم که حالت حزن و اندوه پیدا می کند و در مقابل، بعضی روزها هست که انسان روحش حالت انبساط و ابتهاج پیدا می کند، مثلا ایام نیمه شعبان یا مثلا فصل بهار و موقع شکفتن گل ها و باز شدن شکوفه ها و ایام عید نوروز.
حالا اگر زمان، زمان حزن باشد و انسان در شرایطی هم قرار بگیرد که آن شرایط هم محزون است، این حزن مضاعف می شود اما با وجود این ممکن است نتیجه مثبتی در پی داشته باشد. مثلا شما وقتی که خیلی ناراحت هستی، امکان دارد دعا و قرآنی بخوانی و کمی گریه کنی و بعد روحت حالت ابتهاج پیدا می کند. ولی اگه بر عکس، زمان، زمانِ شادی و خوشحالی باشد و شما در شرایطی قرار بگیری که آن شرایط، موجب حزن و اندوه بشود، اینجا ممکن است نتیجه اش منفی هم بشود. می خواهم بگویم عید با همه شادی و نشاطی که دارد، وقتی اسیر باشی، وقتی دور از خانواده و مردم وطنت باشی، حزن مضاعفی را برایت در پی دارد. فشار روحی که بر اسرا وارد می شد، زمان عید چندین برابر روزهای معمولی بود.

 

اسیری که خودکشی کرد


یکی از اسرای اردوگاه، نه بسیجی بود، نه ارتشی، نه سپاهی! به قول خود عراقی ها می گفتند: "مدنی" به شخصی هایی می گفتند که عراق حمله کرده بود و شهرها را گرفته بود و مردم را اسیر کرده بود، او هم اسیر شده بود! یعنی انگیزه آنچنانی برای ماندن در اسارت که بچه های رزمنده داشتند را نداشت. همان سال های اول، او را بردند توی سلول انفرادی! و او هر چقدر درخواست داد که مرا از زندان آزاد کنید، ایام عید نوروزه، باید بیاییم بیرون، با هم دید و بازدید داشته باشیم، خوشحال باشیم، عراقی ها گوش نکردند و این باعث شد که او توی سلول انفرادی اسارت، خودکشی کند.
ایام عید اگر آن ایمان و انگیزه الهی بچه ها نبود، خیلی ها را افسرده می شدند.

 

هفت سین با سُنده و سرکه


ما تقریبا تا آنجایی که برایمان امکان داشت، تمام رسم و رسوماتی که مثلا در ایام نوروز در ایران داشتیم را اجرا می کردیم. اولین کارمان تهیه هفت سین بود، منتها هفت سینی که آنجا ما به روش خودمان داشتیم با استفاده از سین های موجود در اردوگاه. یادم است که یک سال، یک هفت سینی چیدیم که یکی از سین هاش، چیزی بود به نام "سُنده". سُنده، عربی شلنگ است. شلنگ همان وسیله ای بود که بعضی وقت ها ما را با آن می زدند. ما توی هفت سینی که چیده بودیم، یک تکه از سُنده یا همان شلنگ را بریده و گذاشته بودیم در کنار سین های دیگر مثل سرکه و... که هم حالت طنز داشته باشد و هم یادمان باشد در چه شرایطی قرار داریم.
سرکه اش را هم یادم هست. سرکه هم نه این سرکه ای که همه جا توی بازار هست و می فروشند یا اینکه عراقی ها به ما داده باشند، نه! ما همه چیزمان تقریبا از تولید به مصرف بود. خودمان سرکه درست می کردیم. به این صورت که 7 یا 9 دانه خرما برمی داشتیم، توی یکی از این پوکه های کوچک فشنگ می ریختیم، یک قاشق نمک به آن می زدیم و بقیه اش را آب می ریختیم و به دور از چشم عراقی ها، زیرِ خاک می کردیم، چون سرکه حالتی داشت که اگر جایی می ریختی، آنجا را می پوسانید و ممکن بود برای فرار از آن استفاده بشود، ممنوع بود. این خرمای شیرین و نمک و آب، بعد از 40 روز تبدیل به سرکه خوشمزه ای می شد. بقیه سین هایش را یادم نیست. اما سُنده اش را که به تنم خورده بود، خوب یادم مانده است.

دعای تحویل سال


یکی دیگر از کارهای ما برگزاری دعای سال تحویل به شکل دسته جمعی بود. عراقی ها با کار دسته جمعی مخالف بودند. مثلا نماز جماعت ممنوع بود، بیرون آسایشگاه به کنار، اگر هفت هشت ده نفر می خواستند حتی داخل آسایشگاه دور هم جمع بشوند، ممنوع بود و تذکر می دادند که جمع نشوید و متفرق بشوید! دعا خواندن با صدای بلند هم ممنوع بود. سعی می کردیم نگهبان بگذاریم و آن موقعی که سربازِ عراقی می رود آخرِ اردوگاه، دعای مان را برگزار بکنیم.

عیدکم سعیدا/ایرانکم بعیدا


دید و بازدیدهای مان در اوج صمیمیت و رفاقت و همدلی بود. طوری بود که حتی بعضی وقت ها عراقی ها تعجب می کردند. صد و ده بیست نفر توی یک آسایشگاه بودیم، ساعت چهار یا پنج بعد از ظهر که سوت آمار را می زدند و آمار را می گرفتند، می رفتیم داخل آسایشگاه، در را که قفل می کردند تا فردا صبح ساعت هشت که سوت آزاد باش را می زدند، داخل آسایشگاه با هم بودیم. ساعت هشت صبح که سوت را می زدند که دوباره بیاییم بیرون، پنج نفر پنج نفر کنار همدیگر می نشستیم، دوباره آمار می گرفتند و آزاد باش می دادند. از آسایشگاه که ساعت هشت خارج می شدیم با وجود اینکه مثلا از دیشب تا صبح، پهلوی هم بودیم، می آمدیم می نشستیم کنار هم و دوباره دست می دادیم و با هم احوالپرسی می کردیم طوری که سرباز عراقی بعضی وقت ها فحش می داد و می گفت که آخر این چه مسخره بازی ای است که شما تا حالا پهلوی هم بودید حالا دوباره آمده اید اینجا و دارید با هم احوالپرسی می کنید؟! دید و بازدیدهای مان داخل آسایشگاه هم ادامه پیدا می کرد یعنی مثلا افرادی که توی آسایشگاه بودیم می رفتیم سراغ بزرگترها یا مثلا کسانی که سن و سالشان کمتر بود. حتی فرض کن هر نفری به اندازه یک پتو که سه لا بکنیم، جا داشتیم، من که روی پتوی خودم بودم، می رفتم دیدن بغل دستی ام که بیست و چهار ساعت کنار هم بودیم. با وجود اینکه همیشه با هم بودیم ولی باز هم با همدیگر دید و بازدید داشتیم و بعضی عراقی ها دَری وَری می گفتند: "إشبیک؟" چته؟ تو تا حالا اینجا نشسته بودی، تا حالا کنارِ هم بودید، دوباره حالا آمده اید دست می دهید واحوالپرسی می کنید؟!
"غیر از توی آسایشگاه که همدیگر را می دیدیم، کل اردوگاه، یک سمت می ایستادند سر تا سر، هزار و چند نفری اسیر، بعد یکی یکی دست می دادیم و روبوسی می کردیم و یکی از دوستان هم شعری سروده بود که: "عیدکم سعیدا / ایرانکم بعیدا / اسارتکم طویلا / اعدامکم قریبا"، با هر کسی روبوسی می کردیم این را هم می گفتیم. اصلا ما دیگر فکر آزادی و این حرف ها نبودیم!"

 

شیرینی بیجی با شربت سرکه


از دیگر کارهایی که آنجا انجام می دادیم، تهیه موادی برای پذیرایی ایام عید بود. یک نوع شیرینی آنجا درست می کردیم به نام "بیجی"؛ نمی دانم این اسم را ما درآورده بودیم یا واقعا چنین شیرینی ای وجود خارجی داشت؟ به نان هایی که عراقی ها به ما می دادند، می گفتند: "سمون"، تقریبا مثل این نان ساندویچی های خودمان یا نان های همبرگر گرد بود! خمیرهای وسطش را درمی آوردیم، می گذاشتیم آفتاب می خشکید، وقتی خشک می شد اینها را با سنگ می کوبیدیم و مثل آرد، نرم می کردیم، وقتی خوب نرم می شد، "بیجی"ها را درست می کردیم.
بچه ها کارهای ابتکاری زیادی می کردند؛ مثلا چون تنها وسیله پخت و پز ما، علاءالدین نفتی بود، یک گاز "فِر"هایی از دبّه های بیست لیتری روغن درست کرده بودند، به این صورت که بیست لیتری ها را برداشته و ضلع طولی اش را به اندازه ای که برود داخل علاالدین به صورت دایره بریده بودند و دبه را روی سرِ علاالدین می گذاشتند. وسط هایش را طبقه طبقه درست می کردند، یک در هم برایش می گذاشتند. ما همین "بیجی"هایی که می گویم را تکه تکه می گذاشتیم روی این طبقه ها و طبقه ها را می دادیم داخل این "دَبّه". دبّه حالت یک "فر" پیدا کرده بود.
یک نوع دیگر شیرینی هم درست می کردیم که کمی ضخیم تر از پولکی بود، شکری که می آوردند را، آبش می کردیم و می ریختیم، خشک که می شد برمی داشتیم و تکه تکه می کردیم و به عنوان شیرینی عید استفاده می کردیم.
با استفاده از سرکه، شربت هم درست می کردیم.کمی آب و شکر می زدیم به سرکه ها. شربت خوشمزه ای از آب درمی آمد. لااقل برای ما و در آن شرایط اسارت.

 

عیدی و هدیه


آن زمان که اسیر شدیم، پیامک و این وسایل ارتباطی جدید نبود؛ حتی در بیرون از اردوگاه هم پیام های تبریک با کارت پستال ارسال می شد. ما این کارت تبریک ها را خودمان آنجا، درست می کردیم. بچه های خطاط بودند که آیه های خیلی قشنگی می نوشتند، مثلا "یوم لاینفع مال و لا بنون" دورش را هم نقاشی می کردند، پشت نویسی می کردیم و به همدیگر هدیه می دادیم.

 

برنامه های نوروزی


تئاتر ضابط احمد
در ایام عید، تئاتر هم داشتیم. تئاترهای طنزی که سوژه اش بیشتر از خود عراقی ها بود. مثلا یک "ضابط احمد" داشتیم- ضابط به عربی یعنی: افسر-، این ضابط احمد، هیکل خنده داری داشت یعنی قدش کوتاه بود و خیلی چاق و گردنش اصلا پیدا نبود. یعنی اینقدر چاق بود که انگار کله اش به شانه هایش چسبیده بود. وقتی دستش را می گذاشت به کنار بدنش، حالت نارنجک پیدا می کرد، مثل دسته نارنجک. کارهای خیلی عجیبی هم انجام می داد مثلا سرهنگ اردوگاه که برای آمارگیری وارد می شد، او می رفت جلو و می خواست به نشانه احترام نظامی، برایش پا بکوبد ولی قاطی می کرد که کدام پایش را باید بزند به زمین! دو سه بار می زد تا بالاخره یکی اش را درست می گذاشت و دستش را بالا می کرد و... بچه هایی داشتیم که تئاترش را بازی می کردند. دوستانی هم بودند که تئاتر موش و گربه، کوچه دل ها، ناصرالدین شاه و... را هم بازی می کردند.
البته این فعالیت ها ممنوع بود، به این راحتی نبود که محیط باز باشد و ما تئاتر بازی کنیم، با استفاده از پارچ پلاستیکی قرمز، پارچه سفید، دسته مسواک و... نگهبانی می دادیم.

شاعرانگی حتی در اردوگاه: بر اسیران بهار می آید/سال شصت و چهار می آید
دو سه تا شاعر داشتیم. یکی شان بچه کاشان بود و تخلصش هم "صادق" بود. آخر شعرهایش می گفت: "صادقا" مثل حافظ که می گوید: حافظا! اینها به مناسبت های مختلف، شعر می گفتند. مثلا همین شاعر کاشانی، برای سال 64 یادم است شعری گفت با این ابیات: "بر اسیران بهار می آید / سال شصت و چهار می آید / بدتر از زهرمار می آید..."
شعر طنز هم می گفتند. مثلا صدام ادعا می کرد ما موشک عباس ساخته ایم. یکی از شعرامان گفت: "لافی زدی و گفتی که الا ایتها الناس! ساخته ایم بهرِ شما موشکِ عباس".


نشریه آسایشگاهی


هر استانی برای خودشان برنامه هایی داشتند مثلا نشریه درست می کردند. این نشریه یک دفتر بود و هر روز به یک آسایشگاه می رسید، بچه ها می خواندند و بعد می رسید دست آسایشگاه بعدی.


برپایی نمایشگاه عکس


اسرایی که نقاشی شان خوب بود، عکس درست می کردند. برای رنگ آمیزی هم از رنگ گلبرگ های باغچه ها استفاده می کردیم. تخم گل های رنگی را صلیب سرخ برایمان می آورد، می کاشتیم، گل که می داد، می خشکاندیم. آب که به گلبرگ های خشکمی رسید، رنگ می داد. یک روش دیگر هم برای تهیه رنگ داشتیم مثلا را با دوده آبگرمکن جوهر خودکار درست می کردیم و با استفاده از سرنگ به داخل خودکار می ریخیتم.
نقاشی ها را توی پلاستیک گوشت ها می گذاشتند، حالت پِرِس می کردند و بعد دکمه هایی که به هم جفت می شد و بهش می گفتیم: "کجی گربه"، یکی به نقاشی و یکی به پتو می زدند، آنوقت دو نفر می ایستادند و یک پتو می گرفتند و این عکس ها را می زدند به پتو و دور آسایشگاه راه می رفتند و بقیه تماشا می کردند. نمایشگاه بود. یعنی هر دو نفر، یک پتو گرفته بودند و عکس بهش بود.


گروه سرود


وسط آسایشگاه یک پرده به عنوان پرده صحنه می کشیدیم و گروه سرود می ایستادند جلوی پرده و سرود می خواندند. پرده را با دیشداشه و زیرپوش و چیزهایی که داشتیم را سر هم کرده و یک پرده درست کرده بودیم که هم صحنه سرود بود و هم تئاتر و اخبار و...

مطالب مرتبط:

نظرات  

 
#1 +6 عادل 05 فروردین 1392 ساعت 08:56
با خوندن این خاطرات هم لبخند به لبم نشست و هم متاثر شدم.
عید آنها کجا و این عید ما که خیلی وقتا حتی از روی اجبار پایبندش موندیم و به زور لبخند می زنیم و باهم دست و روبوسی میکنیم کجا؟
خدا حفظشون کنه.
نقل قول
 

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید