امروزشنبه, 13 آذر 1395-- Saturday Dec 03 2016

ساعت 11:40:29

آخرین به روز رسانی : شنبه 13:24:12

 رحمان اصغری
با رفیق

رحمان اصغری

سه شنبه, 18 آذر 1393 ساعت 09:15 کدخبر :8094
فرستادن به ایمیل چاپ
نویسنده :
معرفی شهدای شهرستان خمینی شهر

نام: رحمان اصغری

تولد: 1341/خمینی شهر

شهادت: 1364/ارتفاعات اشنویه

 

زندگینامه:

حاصل دعای غریق
داشت وسایل شخصی اش را جمع و جور می کرد، زل زده بودم به او و به توصیه هایش گوش می کردم: نگذار مشکلات زندگی تو را از پا دربیاره، صبور باش و به خداوند توکل کن. همه حواست به تربیت بچه هامون باشه. اونا را طوری بار بیار که حضرت زینب (س) و حضرت علی اکبر (ع) را الگوی خودشون قرار بدن...
بغض چنگ انداخته بود توی گلویم، نمی توانستم یک کلمه حرف بزنم فقط دل سپرده بودم به صدا و حرف های آرامش بخشش.
از جا بلند شد که برود، زهرا پیچید به پایش: بابا منم با خودت ببر... منم با خودت ببر.
زهرا را بغل کرد و برد توی حیاط و با او گرم بازی شد و من که حالا بغضم شکسته بود با چشمانی اشکبار نگاهشان می کردم. (همسر شهید)


یادگاری از مصاف با ضد انقلاب
پاییز سال 61 داشت جای خودش را به زمستان می داد که عازم خدمت سربازی شد و بعد از پایان دوره ماموریت یافت در لشکر 64 ارومیه ادامه خدمت بدهد. حضور توطئه گران ضد انقلاب در غرب کشور و همدستی آن ها با دشمن و همچنین جغرافیای خاص این منطقه، از سربازان این جبهه مردانی آهنین ساخت.
خدمت سربازی اش که به پایان رسید به عضویت سپاه درآمد و بعد از گذراندن یک دوره آموزشی 6 ماهه در پادگان غدیر اصفهان، اوایل سال 64 راهی جبهه کردستان شد. این بار در درگیری با اشرار ضد انقلاب مجروح شد تا یادگاری از جبهه ها با خود به خانه بیاورد. حالا دیگر رحمان مرد جنگ شده بود و افتادن در بستر را برنمی تافت. منتظر نماند که زخم های پیکرش التیام یابد، همسر و سه فرزندش را گذاشت و به لشکر 8 نجف اشرف پیوست.


من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود
زهرا را داد دست من و گفت: نگهش دار، نذار بیاد بیرون. با همه خانواده خداحافظی کرد و رفت. زهرا بی تابی می کرد، گفتم گریه نکن تا ببرمت توی کوچه. زهرا به شوق رفتن توی کوچه آرام گرفت اما این دل بی تاب من بود که به دنبال رحمان پر می کشید. دم در خانه ایستادم و رفتنش را تماشا کردم و این آخرین وداع من با برادرم بود. (خواهر شهید)

 

11 سال انتظار
لشکر 8 نجف ماموریت یافته بود در عملیاتی که قرار است در منطقه غرب انجام بشود حضور یابد و رحمان که گویی سرنوشتش با جبهه غرب گره خورده بود این بار به ارتفاعات اشنویه رفت تا ماموریتش را در این دنیا به پایان برد. رحمان اصغری مورد هدف گلوله قرار گرفت و به خیل شهدای این عملیات پیوست و پیکرش همچون دیگر شهدا و مجروحان این عملیات سنگین در ارتفاعات اشنویه به یادگار باقی بماند. سال 1375 بود که خانواده رحمان پس از 11 سال انتظار، پیکر مطهرش را برای آخرین بار در آغوش کشیدند و او را به خاک سپردند.


دعای مادر در حق رحمان مستجاب شد
شهید رحمان اصغری در سال 1341 در خمینی شهر متولد شد. کلاس سوم راهنمایی بود که نتوانست فشار مشکلات اقتصادی را بر دوش پدر تاب بیاورد و به کارگری در یک کارگاه در و پنجره سازی مشغول شد. نوجوانی او مقارن شد با مبارزات علیه حکومت شاهنشاهی و او در کنار کار، در تظاهرات انقلابی نیز حضوری فعال پیدا کرد و پس از تشکیل بسیج به عضویت آن درآمد و در سال 1364 در کسوت یک پاسدار شربت شهادت نوشید.
مادرش می گوید: قبل از تولدش همواره دعایم این بود که خداوند فرزندی صالح به من عطا کند. مرتب دعای غریق را که با اسما خداوند آغاز می شد می خواندم و خداوند را به عظمت امام حسین (ع) قسم می دادم. به دنیا که آمد نامش را «رحمان» گذاشتم.

 

پاره خط
اما ای برادران عزیز بسیجی! امیدوارم که همواره با دیگر افراد امت حزب اله متحد و در راه خدا و انقلاب کوشا باشید. مواظب باشید کسی در صف شما رخنه نکند و میان شما و مردم عزیز جدایی نیفکند که این مساله بسیار مهم است.

بخشی از وصیت نامه شهید رحمان اصغری

 

کنگره سرداران و 2300 شهید شهرستان خمینی شهر
به همت مهدی رضایی

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید