امروزچهارشنبه, 17 آذر 1395-- Wednesday Dec 07 2016

ساعت 20:12:02

آخرین به روز رسانی : جهار شنبه 07:56:45

قنبر یوسفی

سه شنبه, 03 دی 1392 ساعت 08:28 کدخبر :6708
فرستادن به ایمیل چاپ
نویسنده : مهدی رضایی
معرفی شهدای خمینی شهر

نام:    قنبر یوسفی

ولادت:     1349/ دهنو

شهادت:    مفقود الجسد

 

شرح:   شهید قنبر یوسفی در سال 1349 در دهنوی اصفهان در خانواده ای مذهبی و زحمتکش متولد گردید. دوران کودکی ایشان در محیطی مذهبی گذشته و بعد از آن دوران تحصیلات خویش را در یکی از مدارس دهنو گذراند. ایشان پس از پایان مقطع تحصیلات ابتدایی به علت مشکلات اقتصادی خانواده ترک تحصیل نمود.

 

پدر شهید بیان می کند: قنبر فرزند آخر من بود. اسم پدرم را روی او گذاشتم. مادرش در سنین قبل از مدرسه نماز خواندن را به او یاد داد. او بچه ای آرام و کم آزاری بود. به نقاشی علاقه داشت. کودکی کنجکاو بود و نسبت به وسائل اطرافش کسب اطلاعات می کرد. یک روز بدون اطلاع مادرش چرخ خیاطی او را باز و بسته کرد. تعمیرات وسائل خانگی را خودش انجام می داد. با این که معلمان از درس و اخلاقش راضی بودند ترک تحصیل کرد و به کار مشغول گردید و در کنار آن در کارها به من کمک می کرد.

 

احترام به والدین
شهید یوسفی نسبت به والدین احترام خاصی قائل بود. ظهرها که برای خوردن نهار به منزل می آمد اگر مادرش در منزل نبود اول به دنبال او می رفت و بعد از پیدا کردن ایشان غذا را همراه او می خورد. گاهی که دیگران اعتراض می کردند می گفت من اگر مادرم را نبینم دچار ناراحتی می شوم لذا باید هر روز ظهر که به منزل می آیم او را ببینم. در کارهای منزل به مادرش کمک می کرد. کارهای خودش را مانند (شستشوی لباس، مرتب کردن و جاروب اتاقش و ... ) خودش انجام می داد. روزها بعد از آمدن از کار با این که خسته بود اکثر اوقات به کمک پدرش می رفت.

 

روحیه کمک به دیگران
شهید یوسفی چون مکانیکی بلد بود هر گاه موتورسیکلت پدرش یا یکی از فامیل خراب می شد خودش آن ها را تعمیر می کرد. همیشه مقداری از حقوقش را برای کمک به افراد نیازمند پرداخت می کرد و می گفت ما باید به فکر افراد مستمند باشیم  و کمک به آن ها را فراموش نکنیم.

 

حضور در جبهه های دفاع مقدس
با شروع تجاوز رژیم بعثی به کشور، شهید یوسفی علاقه زیادی داشت که به جبهه های جنگ برود ولی به علت سن کم او را اعزام نمی کردند. سرانجام ایشان در سال 1365 بعد از گذراندن دوره آموزش نظامی به کردستان اعزام و بعد از مدتی به عنوان سرباز پاسدار در سپاه پاسداران مشغول خدمت گردید.
پدر شهید می گوید: قبل از اعزام به او گفتم صبر کن برادرت مصطفی از جبهه بیاید بعد برو. او گفت هر کس برای خود به جبهه می رود.
خواهر شهید می گوید: دفعه آخر که به مرخصی آمده بود پایش درد می کرد ولی طوری رفتار می نمود که ما متوجه نشویم. یک روز با دوستانش صحبت می کردم گفتند پایش ترکش خورده و برای این که ما نگران نشویم به ما چیزی نگفته بود.

 

رسیدن به وصال دوست
شهید یوسفی بعد از بهبودی نسبی دوباره به منطقه جنگی بازگشت و در یک ماموریت همراه سه نفر دیگر برای خنثی کردن میدان مین ماموریت یافت. در حین انجام ماموریت یک گلوله خمپاره نزدیک آنان منفجر می شود و یوسف بر اثر اصابت ترکش به شهادت می رسد و چون منطقه در تیررس دشمن بوده همرزمانش قادر به آوردن جسد او نمی شوند و تاکنون هم معلوم نیست جسم پاکش در کدام نقطه این زمین خاکی نهفته است.


افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید