امروزپنجشنبه, 18 آذر 1395-- Thursday Dec 08 2016

ساعت 16:08:36

آخرین به روز رسانی : پنج شنبه 09:55:11

مصاحبه با حسن(يداله) آقابابايي زنداني سياسي قبل از انقلاب
مصاحبه با حسن(يداله) آقابابايي زنداني سياسي قبل از انقلاب

مصاحبه با حسن(يداله) آقابابايي زنداني سياسي قبل از انقلاب

چهارشنبه, 08 آبان 1392 ساعت 08:31 کدخبر :6208
فرستادن به ایمیل چاپ
نویسنده : محمد رضا قانعي _ محمد حسين باقري
انقلاب اسلامی

گفتگو با یداله آقابابایی مبارز دوران پهلوی

چطور شد كه دستگير شديد؟
سال 54 كه ما دستگير شديم چهار نفر ديگر هم دستگير شدند؛ دو نفر از خوزان، دو نفر از محل فروشان و يكي از ورنوسفادران.
دستيگري خشونت آميز بود؟
نه. ظواهر را رعايت كردند. فكر كنم 30/1/54 بود. شب، مسجد پاي روضه بوديم؛ آمدند گفتند رئيس شهرباني با شما كار دارد و لباسش را داده اتوبخار كه ما با يك نفر شريك بوديم، آن مغازه اجاره اي بود و مال آقايان شهداي يزدانپناه بود و مادرشان. آن روزها شهيد مهدي يزدان پناه را هم تهران گرفته بودند. دانشجوي دانشگاه تهران بود كه اصفهان مي نشستند. مردم خيلي خبر نداشتند و بلافاصله 3 سال حبس براي ايشان بريده بودند، اينها آمدند و ما را آوردند داخل مغازه و بعد بردند داخل خانه و كتابها را جمع كردند. اتاقها و اين طرف و آن طرف را گشتند. حضورشان وحشت آمیز بود. بعد ما را بردند شهرباني و صورتجلسه و شب رفتيم كلانتري يك، ابتداي چهارباغ و دادند دست ساواک که شكنجه گر معروفي داشت به اسم سرهنگ محمد نادري.
‚ در بازرسی خانه چي پيدا كردند؟
رساله امام، كتابهاي حسينيه ارشاد، كتابهاي دكتر شريعتي، آيتالله طالقاني، شهيد مطهري و... هر چه دستشان ميآمد بردند.
مگر داشتن اين كتابها جرم بود؟
بله. حتي قرآني كه در زندان ميدادند، اگر قرآن ميخواندي ميخواستي ثواب ببري حرفي نداشت. اگر ميرفتي به سمت آيات جهاد و انفال بازجو کتک ميزد، يا مثلاً ميپرسيد اصول دين چند تاست اگه ميگفتي پنج تا ميزد، اگه ميگفتي سهتا ميزد، ميگفت تو چه مبارزي هستي كه اصول دينت را نميداني پنج تاست. از كي تقليد ميكني؟
از ساواك بودند يا شهرباني؟
ساواك از شهرباني ميگرفت. البته آدمهاي خيلي عقدهاي و كثيفي بودند و برخوردهاشان خيلي زشت بود. از درب خانه چشم را ميبستند و سر را ميگذاشتند بين دوتا صندلي و اين طرف و آن طرف مينشستند و فشار و حركات خيلي زشت كه تحقير كنند و شخصيت آدم را خرد كنند. مثلاً نادري اولين برخوردش اين بود که دستش را دراز ميكرد دست بدهد و تا ميآوردي با لگد ميزد تو سينه. شكنجه هاي خيلي بدي ميكردند ، فحشهاي خيلي بدي ميدادند.
بيشتر دستبند قپان ميزدند كه دست ما را از پشت شديد ميبستند. يك دست از پشت بود و يك دست از پائين. بعد ميآمدند كتاب ميگذاشتند زيرش، يك وزنه خيلي سنگين هم به گردن آويزان ميكردند و يك پا را بالا ميآوردند و دستها از پشت خيلي شديد بسته بود و به خاطر اينكه دستها بلند است و كتابها قطور و سنگين، يك وزنه آويزان ميكردند به گردن، بعد وسط و دور اتاق ميايستادند و به هر طرفي ميرفتي ميزدند. اول دست ميدادند كه شخصيت آدم را خرد كند بعد دست را ميگرفتند و شلاق ميزدند تا دست سياه ميشد . بعد ميگفت بيچاره شدي و دوباره ميزد بعد ميبست.
شما هيچ تصويري از ساواك نداشتيد؟
شنيده بوديم ولي اينكه حالا با اين خشونت چيكار بايد بكنيم نه.
چي ميپرسيدند؟
كتاب و نوار از كي ميگيري؟ كي براي شما آورده؟ به كي داده ايد؟ اولين كسي كه روي شما تأثير گذاشت؟ كي تو را تحريك كرد؟ فحشهاي خيلي بدي ميدادند كه ما هم خيلي شناخت از ساواك نداشتيم و شگردها و برخوردها را نميدانستيم اما هرچه بيشتر فشار ميآوردند كه شخصيت را خرد كنند و تحقير كنند يك نيروي دروني به آدم نيرو ميداد و كارشان تأثير نميگذاشت. بعد به ذهن ما آمد كه ميگفتيم جان شاه نزن بنا كرد فحش به شاه بدهد فلان و فلان شاه! گفتيم جان شهربانو نزن ميگفت فلان و فلان شهربانو!
هي ما اينها را ميگفتيم و بجاي اينكه به ما فحش بدهد آنها را فحش ميدادند! نوار حضرت امام و پيام امام براي آنها مهم بود. اينها دنبال حلقه ها بودند. دنبال جمعها و دنبال اينكه چه كسي تأثير گذاشته. ما ميگفتيم چيزي نبوده مثلاً ميگفت اعلاميه ها را از كجا آوردي؟ مي گفتيم مهرخانه مسجد. ميگفت مهر خانه كدام مسجد؟ مثلاً كجا؟ و شروع به فحش دادن و زدن....
شکنجه ها تا چند روز ادامه داشت؟
هشت تا 10 روز از صبح تا عصر. در يك جاي نمور و تاريك و خيلي وحشتناك ما را بسته بودند كه شب و روز را تشخيص نميداديم. يك مدرسه كنار ما بود. هر وقت صداي دانشآموزان ميآمد ميفهميديم صبح شده وقتي صدايي نميآمد ظهر شده و خبري نبود. عصر هم همينجور. نادري يكبار رفته بود خودش را ساخته بود و مست آمد. صداي پاش كه ميآمد تمام مأمورين شهرباني وحشت ميكردند، حالا بقيه كه هيچ. آنقدر كه آنها ميترسيدند شايد متهمين و آنهايي كه شكنجه ميشدند نميترسيدند. سلول من روبروي اتاق بازجويي او بود. گفت بياريدش اين آقابابايي را. مرا بردند. ديدم نشسته است. با خودمان گفتيم خدايا چي ديده لاي پرونده و كاغذها. چي بگوييم كه خرابتر نشود. گفت بتمرگ! تا نشستم گفتم «آخآخ آقاي نادري پام درد ميكنه چشمهام جايي را نميبينه اينجا كجاست اينقدر نموره، تاريكه بو ميده...» بعد در حال مستي پا شد و گفت انگار دكتر آمده كه آقا داره شرححال ميده كه پام چي و چشمم چي و شروع کرد به زدن.
وقتي كه ميديدند چيزي كه بوده همين است پرونده بسته ميشد و ميفرستادند زندان. حدود 10 تا 15 روز. آن روز نميخواستند كه در اصفهان زندانی سياسي باشد و همه زندانيان را قاطي ميكردند. تقسيم بندي را هم ساواك مشخص ميكرد تا هم پرونده ايها نزديك هم نباشد و مبادله خبر نکنند.
در بند شما چند نفر بودند؟
اگرچه ظرفيت اين بند 80 نفر بود ولي 140 نفر ساكن بودند. سياسي و غير سياسي را از عمد قاطي ميکردند. اتهامات متفاوت بود. 10 تا 20 نفر هم زنداني سياسي بودند. در بند دوم، من سومين نفر بچه مذهبي بودم در برابر هفده هجده نفر ماركسيسم لنينسيم و توده اي. غلامحسين نادي اهل نجف آباد که بعد از انقلاب چند دوره بعد از شهيد محمد منتظري نماينده مجلس شد و رئيس كمسيون بودجه. الان‚  خيلي هم وضع او به خاطر شكنجه هاي زندان خوب نيست. سيداكبر موسوي كه مال بچه هاي شاه كرميهاي فريدونشهر و طلبه بود. عباس صادقي كوهقري كرماني که جزء گروه مهديون بود و دانشجوي دانشگاه صنعتي تهران و آورده بودنش اصفهان. منم چهارمين نفر.
غذا چي بود؟
در بند را كه باز ميكردند و داد ميزدند ناهار، افراد به هم ميگفتند و مي رفتند. بايد يك قاشق و ليوان لاكي به حالت دويدن ميگرفتي و تا بروي و برگردي و ناهارت را بخوري 20 دقيقه نهايت 25 دقيقه وقت بود. چهارتا 25 دقيقه 2 ساعت طول ميكشيد و به بند آخري مثلاً هر روز ساعت 2 بعد از ظهر غذا ميرسيد. غذا يك مقدار چلو خورشت با بدترين گوشت يخ كرده بود. اصلاً نميتوانستيم بخوريم. همين طور ميماند بعد جمع ميكردند.
نماز را چكار ميكرديد؟
توالت نميگذاشتند برويم. خيلي سخت بود. بايد تيمّم مي كرديم. تحمل آنجا بستگي داشت به روحيه افراد. يك آقاي حسن امامي نامي از اصفهان بود که بچه عجيبي بود. مدام ميخنديد و اين خنده اعصاب اينها را خرد كرده بود كه چرا ميخندد.
رابطه مذهبيها با مارکسيستها چگونه بود؟
چپي ها نماز نميخواندند، روزه هم نميگرفتند. ولي يك كمون تشكيل داده بودند. ما هم مجبور بوديم داخل آن كمون باشيم و زندگي اشتراكي. ميگفتند هر كي هر چي داره بياره. حالا شما مثلاً ملاقات داشتي يك كيلو سيب ميآوردند دورهم و بعد به نسبت تقسيم ميكردند. لباس هم بياوريد هر كي هر وقت خواست استفاده كند! پول هم هر كي هر چي دارد بياورد در يك حساب مشترك باشد. هر روز هم يك نفر مسئول اقتصاد كمون بود. مثلاً هفته اي يكی دوتا ماست ميگرفتند چون غذاش خيلي بد بود مثلاً زندان براي هر زنداني به پول آن زمان 25 ريال جيره اختصاص داده بودند كه شايد يك چهارم آن را زندانبانان خرج نميكردند. يك زنداني وضع خوب اصفهاني را آوردند و خانواده از بيرون تلويزيون برايش آوردند.
آن اواخر تلويزيون ميگذاشتند آن هم با يك سري برنامه هاي خاص كه تحت كنترل آنها بود و بلندگوكشي كرده بودند و بستگي داشت به سليقه افسر نگهبان. گاهی ترانه پخش ميكرد مثلاً زندانيها را ميزدند به خاطر يك علتي و بعد ترانه «قصه نخور عزيزم كه زندگي قشنگه/ سنگ ميخوره تو دنيا به آن دلي كه سنگه » را ميگذاشتند. همه را لت و پار كرده بودند و بعد ميگفتند زندگي قشنگه!

تأثير متقابل مذهبيها و ماركسيتها چگونه بود؟ شما بيشتر روي آنها تأثير داشتيد يا آنها بيشتر روي شما يا به صورت رفاقتي عمل ميكرديد؟
‚ بنا بود در مسائل اعتقادي بحث نشود ولي حمله مي كردند. محمودزاده نامي بود مال خرم آباد ليسانس ادبيات. مثلاً ادبيات بحث ميكرد وسط تفسير ابيات حافظ يكدفعه حمله ميكرد به امام حسن(ع) كه چرا ايشان صلحنامه را پذيرفت و در تاريخ تشيع تنها امام حسين(ع) بوده كه مبارزه كرده. ما به او ميگفتيم اول تو خبر نداري كه چي بوده. يك چيز ميگويي آيا خواندهاي يا مطالعه كردهاي. بعد سفسطه ميكرد ما هم بنا ميكرديم موضع گرفتن. البته مقداري براي ما احترام قائل بودند اين هم به حساب سازماني خودشان مثلاً ميگفتند اين از قشر كارگر است زن و بچه داشته و استثمار شده و اين را ما بايد داشته باشيم براي ارتباط بين روشنفكر و قشر پرولتاريا! ايشان ميتواند رابط بين ما و بيان ايده و افكار ما با يك زبان ساده براي قشر كارگر باشد. گاهي براي ما حسنآقا حسنآقا ميكردند! وقتي عليهشان موضع ميگرفتيم و تند ميشديم خودشان ميفهميدند كه اشتباه كردهاند ميگفتند ببخشيد و اين حرفها را نبايد ميزديم. در ضمن مرتب هم پليس سر ميزد و دور هم كه نشسته بوديم بايد حالتي مينشستيم كه مثلاً يكي خوابيده بود يكي پاش را بالا گرفته و... که نفهمند بحث ميکنيم.
يك حاج آقا موسوي داشتيم. روز اول كه آمده بود گفته بود شما چه كاره ايد؟ گفته بودند ماركسسيت. گفته بود شما شنيده ايد كه انّماالمشركون نجس؟ بريد به من دست نزنيد! بعد رفته بود سر ميز غذا گفته بود چرا اين گوشتها اينقدر سياه است، گفته بودند اينها گوشت يخي است از خارج ميآيد. او هم گفت اينها هم كه نجس است. جو آنجا هم خيلي خراب بود دنبال بودند يك جرياني درست كنند براي سياسيها و توسط همين لاتها بلايي سر زندانيان سياسي بياورند. عباس كوهقريه بهش گفت اين حرفها چيه حاجآقا. خلاصه توجيهش كرد كه اينجا عسر و حرج حاكم است نمي شود نخوريم. بعد به شوخي بهش گفته بود حالا ميآيي كنار دست من مي نشيني اما توجه كن دست به من نزني و غذات هم جدا باشه كه اگر نجس است دوباره نجس نشود!

خانوادهها ميدانستند کجاييد؟
نه. تا چند ماه هيچكس نميدانست ما كجا هستيم. تا اينكه از طريق يك مأمور شهرباني از شمسآباد که نسبت دوري از طرف مادر مادرمان با ما داشت بصورت غير رسمي به خانواده خبر داده بودند که کجا هستم. اين موارد پليسي خيلي مؤثر بود براي يك زنداني كه خبر سلامتي اش را براي خانواده ببرد. يکروز آمد و گفت كه مادرت باور نميكند تو زندان هستي و هرچي ميگويم ميگويد شما ميخواهيد من را قانع كنيد. از بس جو خراب بود ميگفتند او را كشته اند. آن وقت يك دكتر (مرحوم) ب. ك. بود که شايع بود تودهاي بوده و ناخنهاش را كشيده بودند. مادرم ميگفت تو محلهما دکتر ب. را اينچنين كردند، خدا به پسرم رحم کند. روزي خبر آورد بچهات به دنيا آمده، اسمش را ميخواهي چي بگذاري؟ گفتم روحا... يك نگاهي به ما كرد و رفت. داداشم حبيب رفته بود اداره ثبت احوال و گفته بود اسمش را ميخواهم بگذارم روحاله. گفته بودند اينچه اسمي است؟ اینکه معني نميدهد! منظورم اينه كه نام روح الله و ابوذر ممنوع بود. مقداد به كسي نميدادند. برادرم هم دست و پاش را گم ميكند و ميگويد شما چه اسمي پيشنهاد ميکنيد؟ گفته بودند چون شما خيلي مذهبي هستيد‚  بگذاريد حجت الله.‚ 

ورزش هم ميکرديد؟
هرچند پليس خيلي خوشش نمي آمد بچه هاي سياسي، دور ميدانِ آن فضايي كه هواخوري بود اختياري ورزش ميكردند و خودشان را ملزم ميدانستند كه تحرك داشته باشند چون وضعيت تغذيه آنجا خيلي بد بود. بسياري از اين زندانيهاي معمولي و لاتها دنبال نيروهاي سياسي ميدويدند كه براي پليس خيلي گران تمام ميشد. صبحها مينشستند دور هم مسائل را تجزيه و تحليل ميكردند. نقاط ضعف و قوت همديگر، گروهها، مبارزين و پليس را بررسي ميكردند. ببينند دشمن با چه شيوه هايي برخورد ميكند.

سرگرميتان چي بود؟
گاهي براي زنداني ها شعر مثنوي ميخواندم. برایشان جالب بود چون نه نمازي داشتند نه ... بچه مذهبي ها آمده بودند بعد پا در هوا شده بودند، با اين بحثهاي ماركسیسم خدا را گرفته بودند چون به محض اينكه ميرسيدي آنجا مثلاً ميآوردنش داخل جمع و مي گفتند نادري شكنجه كرد خدا را صدا نزديد؟ خدا نيامد كمكتان؟ حضرت ابوالفضل را براش گوسفند نذر كرديد كمك نكرد؟ يك همچين چيزهاي تخريبي و ذهن طرف را خراب ميكردند. طرف ميگفت راست ميگه، اگه بود بايد خبري ميشد پس چرا نشد؟ او را معلق ميكردند. همين زمينه چپ كردن بعضي ها ميشد ولي خيلي سطحي بود و اكثراً زود بر مي گشتند. هرچه كه زمان گذشت از تعداد زندانيان چپ كم شد و بچه مسلمانها اضافه شدند. بعد از سال 54 اكثريت زندان با بچههاي مذهبي شد و خيلي سريع از آن حالتهاي قبلي بيرون آمد.

بازپرسيها چطور بود؟
بازپرسي هم سخت بود. خيلي سينجين ميكردند. وقتيكه از پازپرسي ميآمدي و پرونده مختومه ميشد آن موقع ملاقات مجاز ميشد. بعد ميآمدند ميگفتند حالا ديگر بگو! دو تا دادگاه بود اول و دوم. هر كدام هم سه بار ميبردند پرونده خواني، تعيين وكيل و دادگاه نظامي. براي فلك کردن، پاها را ميگذاشتند تو فلك و خيلي سخت ميزدند، 2 نفر اين طرف و آن طرف فلك را روي دوششان ميگذاشتند و دو نفر هم روبرو برعكس و با چوب باتوم كف پا ميزدند. دور تا دور دالان افسر و مدير زندان ايستاده بودند. بعد به فاصله 200 تا 300 متري راه خروجي در نظر ميگرفتند که اين طرف و آن طرف پليس ايستاده بود و وسط يكي آب ميپاشيد و ميدواند براي اينكه تاولها باد نكند. در اين مسير هم كه ميرفتي هر پليسي يك چيزي نثار ميكرد، مشتي، لگدي و... ميزدند.
داخل زندان در بين نيروهاي پليس بعضيها دنبال اين نبودند كه بهانه اي از زنداني بگيرند بخواهند پرونده سازي و گزارش كنند ولي بعضي از آنها آدمهاي عقدهاي و مسئلهدار بودند كه مثلاً موقعي كه ميخواستند يك عده را بزنند اينها سر و دست مي شكستند كه بروند تماشا كنند يا بزنند. بهانه جويي و برخورد و تحقير زيادي ميكردند زنداني را و حتي خانواده هاي زنداني سياسي را. مثلاً آنها بايد ساعت 2 و 3 ميآمدند براي ملاقات. اينها را تا 6 و 7 بعد از ظهر منتظر مي گذاشتند تا تمام ملاقاتها انجام شود و بعد نوبت زندانيهاي سياسي لحظات آخر باشد!

دوستان هم اجازه ملاقات داشتند؟
نه خير. هفته اي يکبار فقط خانواده درجه يك. با آيفن هم كنترل يا ضبط ميكردند.

تماس تلفني هم داشتيد؟
ابداً. فقط ملاقات هفتگي با مراقبتهاي ويژه و ناراحتيهايي كه ايجاد ميكردند براي ملاقات شونده و ملاقات كننده.

بعد از آزادي کاري نداشتند؟
ساواك گاهي احضار ميکرد. گاهي مي آمدند و ميبردند و خلاصه مقداري تهديد و صحبت و توصيه كه اگر ديگر گرفتيمت اعدام ميكنيم!

زندان در ادامه مبارزه بچه هاي مذهبي سياسي چقدر تأثير داشت ؟
براي هر زنداني، زندان تجربه بود. چه آنها كه دنبال كار خلاف بودند چه آنهایي كه در رابطه با كارهاي سياسي بودند چون فرصت خوبي براي مطالعه و تبادل افكار و آشنايي بيشتر با شگردهاي دشمن و نيروهاي انقلاب و كسانيكه در اين رابطه كار ميكردند بود و آشنايي با جامعه و اينكه جامعه چقدر انسان را ميپذيرد.

وقتي آزاد شديد برخورد مردم چگونه بود؟
دستگيري‚  شش نفر از يك شهرستاني مثل خميني شهر در سال 54 حادثه غيرقابل هضمي بود براي مردم و در دل خيلي ها وحشت و اضطرابي ايجاد كرد. جامعه فكر ميكرد هركه رفته زندان، ماركسيسم اسلامي يا فدائي خلق و طرفدار شوروي و يا توده اي است. رژيم شاه هم خيلي مانور ميداد كه اينها كه داعيه ي مردم دارند ماركسيست هستند و آن را ميخواهند!

چرا؟
اين ذهنيات با ميزگردها و مصاحبه هايي كه از تلويزيون پخش ميشد به وجود آمده بود. ما در روزنامه هايي كه داخل زندان ميآورند فهميديم در كودتاي داخلي مجاهدين خلق وحيد افراشته و تقي شهرام و... سال 54 در خانه ي تيمي اعلام ميكنند كه اسلام نتوانست مشكلات ما را حل كند و مبارزات به بنبست رسيده. سران ما هم كه اعدام شدند و ايدئولوژي سازمان را ماركسيسم اعلام ميكنند كه شهيدان صمديه لباف و مجيد شريف واقفي كه هر دو اصفهاني بودند مخالف بودند. بلافاصله دادگاه سازماني ميگيرند و آنها را محكوم به اعدام‚  ميکنند. آنها را در قبرستان مسگرآباد تهران دفن کرده بدن آنها را منفجر ميكنند. بعد گروه لو ميرود و صاحبخانه و افراد را ميگيرند. ماهيت مجاهدين از همانجا با آن حادثه خيلي واقعاً تلخ، مشخص شد كه چقدر اوضاعشان خراب است. رژيم هم خيلي روي اين قضيه مانور داد و مردم، همه زندانيان را اينطور تحليل ميکردند.
البته هرچه زمان ميگذشت مسائل روشنتر ميشد بخصوص زمانيكه قضيه اعلاميه و جريانات حادثه قم پيش آمد ديگر مردم بيشتر روشن شدند.

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید