امروزپنجشنبه, 18 آذر 1395-- Thursday Dec 08 2016

ساعت 05:53:23

آخرین به روز رسانی : پنج شنبه 08:02:17

خاطرات چند تن از زنان انقلابي خميني شهر از روزهاي مبارزه؛

همه يكدل بوديم...

یکشنبه, 16 بهمن 1390 ساعت 11:59 کدخبر :3634
فرستادن به ایمیل چاپ
نویسنده : مطهره عباسيان- زهرا داورپناه

انقلاب اسلامي با همه سختي هايي كه در يك بُرهه زماني بر مردم وارد شد، در بهمن 57 به پيروزي رسيد.

راهي كه با فراز و نشيب هاي فراواني همراه بود. در تمام اين راهي كه آمديم ما پابرهنه ها هميشه بر سر عهدمان با انقلاب بوديم و همه چيزمان را در طبق اخلاص گذاشتيم تا به اين شعار برسيم كه :"شد جمهوري اسلامي به پا      كه هم دين دهد هم دنيا به ما...".

هر چند دستاورد هاي خوب و والائي هم در خيلي زمينه ها بدست آورديم ولي خاطرات نوستالژيكي كه چه ما نسل دوم و سومي ها و چه بزرگترهايمان با خود حمل كرده ايم و به اينجا رسانده ايم، بزرگترين دستاورد آن روزهاي خون و حماسه است. مشاركت زنان و مردان انقلابي در سراسر ايران، پايه هاي رژيم ستمكار را ويران كرد. در شهر ما نيز روزهاي آخر آذر و دي ماه 57 برابر بود با برپايي راهپيمايي با شكوه مردم شهرمان كه گوشه اي از خاطرات زنان آن روزها را با هم مي خوانيم. اين خاطرات در گفتگو با چند تن از زنان مبارز آن روزها تدوين شده است و البته نامها را ذكر نمي كنيم چرا كه افتخارات آن روزها متعلق به همه زنان اين شهر است.

خاطره اول

- حوالي دي 57 در يك صبح سرد زمستاني با اعلام قبلي به سمت ميدان امام حركت كرديم. شعارهاي مختلفي مي داديم از جمله: "ما ميگيم شاه نميخايم نخست وزير عوض ميشه ..."و با مشت گره كرده مي رفتيم. جمعيت زيادي آمده بود كه ناگهان تيراندازي هوايي شروع شد. مردم جيغ مي كشيدند و فرار مي كردند و همچنان شعار مي دادند. آنقدر كه دوشنبه بازار و تكيه حاج حسن پر شده بود از كفش و دمپايي. در همين دوشنبه بازار بعضي مردم در خانه ها را باز مي كردند و فراري ها را پناه مي دادند. تا اين كه گاز اشك آور زدند. من دختر 5 ماهه ام بغلم بود و فرار مي كردم كه ديدم دخترم خس خس مي كند و سياه شده. به خاطر اشك آوري كه زده بودند داشت خفه مي شد. داد مي زدم بچه ام را كشتند و مي دويدم. نزديك مسجد بزرگ(جامع) يك آقايي بچه را از بغل من قاپيد و برد توي مسجد و در آب حوض مسجد بدنش را شست. كم كم نفس بچه برگشت و آن آقا به من گفت كه زود برو خونه و من دويدم كه به خانه برسم.

خاطره دوم

- خانواده اي انقلابي بوديم. اكثرا با خواهرشوهرها در راهپيمايي ها شركت مي كرديم. شوهرم استیشن داشت و عضو هلال احمر بود و ما را براي ديدار از مجروحان انقلاب به بيمارستان كاشاني مي برد. گل و شيريني مي برديم و دلداريشان مي داديم. يا مثلا برادرشوهرم اعلاميه هاي امام را مي آورد خانه و آنها را توي نايلون مي پيچيديم و توي باغچه خاك مي كرديم كه مبادا دست ساواك بيفتد. آيت الله طباطبايي امام جمعه اصفهان هم خيلي شب ها خانه ما مي خوابيد چون يك جورايي مركزش خانه ما بود.

خاطره سوم

- روزي كه مجسمه شاه را در ميدان امام پايين كشيدند، راهپيمايي بود. من بچه برادرم را بغل كرده بودم و همراه بقيه اعضا خانواده به راهپيمايي رفتيم. اشك آور كه زدند نزديك بود بچه خفه شود. در دوشنبه بازار و ميدان امام غوغايي بود. دو دو تا تاير روي هم گذاشته بودند و آتش مي زدند كه جلوي اشك آورها را بگيرد. مردم هم از خانه هايشان شلنگ آب بيرون انداخته بودند و آب روي سر تظاهركننگان مي ريختند يا در مسير دارالزهرا آب و نان و پنير و خيار به ما مي دادند. توي خيابان هم بشكه هاي آب گذاشته بودند كه اشك آورها مردم را اذيت نكند. كف خيابان پر بود از كفش و چادر. شعار مي داديم:"بختيار بختيار سنگر تو منقل و بافوره برو گمشو اين يه دستوره... "يا "قسم به خون شهدا شاه تو را مي كشيم"

خاطره چهارم

- يك روز كه تيراندازي شديد بود وقتي با خواهرهايم به خانه برگشتيم حسابي از دست مادرمان كتك خورديم. از صحنه هاي ترسناكي كه از آن روزها يادم مانده اين است كه يك بار موقع حكومت نظامي دم خانه مان بودم كه مأموران رژيم كه خيلي سياه و بزرگ بودند و لباس هاي آمريكايي تنشان بود به من رسيدند و گفتند كه اينجا چه مي كني؟ مگه نمي دوني حكومت نظاميه؟من هم خيلي ترسيده بودم گفتم عروسي همسايمونه مي خواهم عروس را ببينم. او گفت نمي خواهد عروس ببيني برو توي خونه. بعدها به من مي گفتند شانس آوردي كه تو را با خودشان نبردند.

خاطره پنجم

- يادم مي آيد كه روزي كه راديو اعلام كرد" اين صداي انقلاب است ..."من راديو را زدم زير بغلم و دويدم سمت مسجد نور و همه مردان جمع شدند و شيريني پخش كردند.

- از بس که همه فکر و ذکرمان انقلاب و امام بود دیگر حتی خواب هایمان هم بوی انقلاب می  داد. یکی از شب های اوایل دی ماه 57 خواب دیدم همه مردم شهر در مکانی شبیه امامزاده سید محمد جمع شده بودند. گویا قرار بود دو نفر سوار بر اسب با هم مسابقه بدهند و از کوه بالا بروند. هر دو به تاخت می رفتند تا به وسط های کوه رسیدند و ناگهان یکی شان به پایین سقوط کرد و رقیبش به راحتی به قله کوه رسید و از آن بالا برای مردم دست تکان داد. اولی را نگاه کردم شاه بود و دومی که به قله رسیده بود امام خمینی. در همین لحظه کسی قرآنی توی بغلم گذاشت و گفت: بخوان. گفتم: سواد ندارم. خودش شروع به خواندن کرد و من هم پشت سرش تکرار کردم:" تبت یدا ابی لهب..." از خواب پریدم. پسرم را بیدار کردم و پرسیدم: "تبت یدا ابی لهب" یعنی چه؟ گفت: یعنی "بریده باد دو دست ابو لهب" و داستان ابولهب را برایم گفت. با خوشحالی گفتم: محمد! شاه رفتنیه. و همین خواب باعث شد که بعدها به کلاس های نهضت سوادآموزی بروم و قرآن را یاد بگیرم.

خاطره ششم

- مادرم از زمانی که رضاشاه ملعون دستور کشف حجاب را داد، خاطره ای برایم تعریف می کرد: می خواستم سری به خانه پدرم بزنم که سر گذر سرکار قارایی جلوی راهم را گرفت و با کارد چاچبم را پاره کرد. به سرعت به دالان خانه ای در همان نزدیکی پناه بردم و با کمک پیرزن صاحب خانه چادرم را با نخ و سوزنی که آن زمان از جمله وسائلی بود که زن ها همراهشان داشتند، دوختم و به خانه خودم برگشتم. آن زمان حتی مرد ها هم از شر ماموران در امان نبودند و اگر با عبا بیرون می آمدند، گوشه عبایشان را می بریدند. زن ها بعد از مدتی تصمیمی گرفتند مدل چاچب هایشان را تغییر داده و آن را به شکل پالتویی بدوزند تا حجابشان در امان باشد اتفاقا ماموران هم از این طرح استقبال کردند و قرار شد برای نمایش این مدل چادر ماموران گشت، زن ها را توی کوچه و خیابان بگردانند تا همه حجابشان را به آن شکل درآورند. اما از آن جا که چرخاندن زن ها برای مردم شهر ما ننگ بود ریش سفیدان شهر با ماموران به مذاکره نشستند و قرار شد که این نمایش در امامزاده سید ابراهیم برگزار شود.

نظرات  

 
#1 0 یاور 16 بهمن 1390 ساعت 18:07
پس می توان تصور کرد که شخصیتها ساخته و پرداخته ذهن نویسنده باشند!!!
نقل قول
 

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید