امروزجمعه, 19 آذر 1395-- Friday Dec 09 2016

ساعت 23:09:17

آخرین به روز رسانی : پنج شنبه 09:55:11

چرا دعوت برنامه ماه عسل را نپذیرفتم؟
گفتگو با یک جوانمرد خمینی شهری

چرا دعوت برنامه ماه عسل را نپذیرفتم؟

یکشنبه, 04 مرداد 1394 ساعت 16:42 کدخبر :9176
فرستادن به ایمیل چاپ
نویسنده : ریحانه پیمان

« وقتی احسان علیخانی زنگ زد که برای شرکت در ماه عسل از من دعوت کند، گفتم من این کار را فقط برای خدا و از روی وجدان انجام داده ام و دنبال شهرت نیستم. دعوتش را رد کردم و به او پیشنهاد دادم که خانواده انوری را به برنامه اش دعوت کند اما آقای علیخانی گفت: این تو هستی که از حق قانونی خودت گذشته ای وگرنه چه کسی از پول بدش می آید...»


کجایند مردان بی ادعا
حمید حاجی محمد هاشمی جوان و جوانمرد خمینی شهری با چشم پوشیدن از دو میلیارد و 520 میلیون تومان پول و تقدیم تمام و کمال آن به خانواده ای که در ادامه معرفی خواهد شد، به همگان ثابت کرد که ارزش ها هنوز زنده است و درستی و راستی همچنان جایگاه خودش را میان آدم ها حفظ کرده است. اگرچه به عقیده خیلی از همشهری ها حاجی محمدهاشمی باید در برنامه ماه عسل شرکت می کرد تا بر جوانمردی و درستکاری خمینی شهری ها صحه بگذارد و نام شهرمان را مفتخرانه بر سر زبان ها بیندازد اما سرباززدنش از حضور در این برنامه نیز خود مهر تاییدی است بر ایمان و صداقت عمیق این نانوای بی ادعای خمینی شهری.
این همشهری نه تنها حاضر به شرکت در برنامه ماه عسل نشد بلکه با هیچ نشریه و خبرگزاری دیگری هم گفتگو نکرد و پس از تلاش های مکرر خبرنگار فرصت آنلاین برای ترتیب دادن یک گفتگو با او، گفت: تنها به خاطر پایان دادن به شایعاتی که میان مردم پیچیده است، با شما گفتگو
می کنم.


وکالتنامه دو میلیاردی
اوایل مهرماه سال گذشته از شیراز با بنده تماس گرفتند و خبر از اختصاص زمینی به مساحت 230 متر به بنده دادند و گفتند که این زمین سال 75 به نام من شده است. زمین مذکور جنب ورودی پارکینگ یک ساختمان مجلل واقع شده بود و صاحب ساختمان قصد خرید آن را داشت.
این تماس مرا به 19 سال پیش برد و دوران سربازی ام در شیراز. تاریکی هایی در ذهنم روشن شد و برای روشن تر شدن ماجرا به همراه شوهر خواهرم راهی شیراز شدم. آنجا متوجه شدم که شخصی به نام «انوری» سال 75 این زمین را به نام من زده است. با شنیدن نام انوری تا حدودی به ماجرا پی بردم.
در دوران سربازی ام در شیراز یکی از کارمندان پادگان به نام انوری زمینی به مساحت 230 متر مربع خرید اما برای پرداخت پول آن دچار مشکل شد و از من تقاضای کمک کرد. آن زمان 30 هزار تومان به او دادم. از من خواست 200 هزار تومان دیگر به او قرض بدهم و او در قبالش زمینش (به قیمت460 هزار تومان) را به صورت وکالتی به نام بنده بزند و بعد که پول را به من پس داد دوباره زمین را پس بگیرد.


وی می افزاید: اما متاسفانه او دو روز بعد از این قول و قرار بر اثر سانحه تصادف درگذشت و من از 30 هزار تومان خودم گذشتم غافل از اینکه او قبل از آنکه 200 هزار تومان را از من تحویل بگیرد کل 230 متر را که بخشی از یک زمین بزرگتر بود به نام من کرده بود و من در تمام این سال ها از این ماجرا بی خبر بودم. البته این تنهامن نبودم که در بی خبری به سر می بردم بلکه خانواده انوری نیز از این ماجرا هیچ اطلاعی نداشتند.


ارثیه پدری
حاجی محمدهاشمی قبل از هر کار به سراغ دوستان قدیمی اش می رود تا ردی از خانواده انوری پیدا کند. انوری ها پیدا می شوند در حالی که در وضعیت نامناسب مالی به سر می برند و مادرشان در بخش دیالیز بیمارستان بستری است. 9 فرزند مرحوم انوری از این ماجرا اظهار بی اطلاعی
می کنند و می گویند: وقتی پدرمان از دنیا رفت به خاطر بدهکاری هایش مجبور شدیم خانه مان را بفروشیم در حالی که نمی دانستیم بدهکاری های مرحوم پدرمان به خاطر چیست؟


حاجی محمد هاشمی از آنها می خواهد که برای روشن کردن تکلیف این زمین و تملک آن چند نفر از بزرگان خانواده را جمع کنند تا دراینباره تصمیم بگیرند. جلسه ای با حضور امام جماعت مسجد محل و چند نفر دیگر برگزار می شود و زمین میان 7 دختر و 2 پسر تقسیم می شود.


ناگفته نماند که در همین روزها که حاج محمدهاشمی انوری ها را پیدا می کند، مادر خانواده انوری بر اثر بیماری از دنیا می رود و فرزندان می گویند چون در این سال ها همه به یک سهم برای درمان مادرمان هزینه کرده ایم ترجیح می دهیم زمین به طور مساوی میانمان تقسیم بشود.


حاج محمدهاشمی ادامه می دهد: پس از تحقیقات فراوان متوجه شدم که قیمت واقعی زمین دو میلیارد و 520 میلیون تومان است. زمین را به صاحب مجتمع به همین قیمت فروختیم و به هر یک از فرزندان 280 میلیون تومان رسید. انوری ها را تا وصول کامل پول ها از بانک همراهی کردم و در پاسخ پیشنهادشان مبنی بر اینکه سهم خودم را از این پول بردارم گفتم که من همان روزی که پدرتان به رحمت خدا رفت،30 هزار تومان را به او بخشیدم.


به چه قیمتی؟
خریدار زمین در دفترخانه دستش را روی شانه حاجی محمد هاشمی می زند و می گوید: خدا برایت خواست اما خودت نخواستی و او پاسخ می دهد: مال دنیا به هر قیمتی برای من عزیز نیست.

مطالب مرتبط:

نظرات  

 
#5 0 رضا شیرازی 13 مرداد 1394 ساعت 00:00
سلام آقای هاشمی
فداکاری شما بسیار ارزشمند است
خداوند رحمان پشتیبانتان.
نقل قول
 
 
#4 0 امین 10 مرداد 1394 ساعت 21:20
درود بر چنین مردی و درود بر این مرام و مردی
نقل قول
 
 
#3 0 فاطمه 09 مرداد 1394 ساعت 13:06
آفرین به این مرد....ولی کاش رفته بود ،تا ی کم واسه شهرمون آبرو میخرید و هم به این دزدای میلیاردی درس انسانیت میداد....به نظرم اصلن هم ریا نمیشد!!
نقل قول
 
 
#2 +1 مسعود فقیه ایمانی 07 مرداد 1394 ساعت 00:33
آفرین.
نقل قول
 
 
#1 +4 حسنی 05 مرداد 1394 ساعت 07:41
آفرین و هزاران آفرین به این انسان مهربان دیار مهربین.

کمترین درسی که از این انسانیت می توان گرفت این است که حق پیش از آن که گرفتنی باشد پرداخت کردنی است.
نقل قول
 

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید