امروزيكشنبه, 14 آذر 1395-- Sunday Dec 04 2016

ساعت 06:09:42

آخرین به روز رسانی : یک شنبه 08:01:56

هوای قدم هایت را داشته باش

گزارشی خواندنی از نمایشگاه بزرگ غدیر تا محرم

چهارشنبه, 01 آذر 1391 ساعت 13:42 کدخبر :4742
فرستادن به ایمیل چاپ
نویسنده :
قدم به راهرویی تاریک می گذارم. نمور است! این را از بوی کاهگلش می فهمم. چشم هایم هنوز به سیاهیِ راهرو، خو نگرفته که صدای ضجه های دختری را می شنوم.

 نگاهی به دور و برم می اندازم، اینجا هیچ نیست جز یک گودال و دختری در آغوشِ آن. دختری که دارد گریه می کند، ضجه می زند:

-"پدر جان! مرا زير خاک پنهان مى‏سازى و در اين گوشه، تنها گذارده، به سوى مادرم برمى‏گردى؟"

و مردی بالای گودال ایستاده، بی اعتنا به التماس دخترک، دارد خاک ها را روی او می ریزد.

چشم هایم هنوز به سیاهیِ گودال خو نگرفته، دارد گرم می شود. نمی دانم ترس است یا اضطراب، یا شاید هم اشک های پیامبر دارد توی چشم های من، موج می زند! چشم هایم را می بندم، دست روی قلبم می گذارم، صدایِ پیامبر است که آرامم می کند: "ان هذه لقسوة و منلا يرحم لا يرحم" : اين عمل یک سنگ دلى است و ملتى كه رحم و عواطف نداشته باشند، مشمول رحمت الهى نمى‏گردند.

نگاهم را از سردی و تاریکی گور می دزدم و قدم به حریم کعبه می گذارم. حریمش، حرم هُبل، اُسام، نائله، لات، عزی، مناه، ود، سواع، یغوث، یعوق و بت های دیگر شده است. 360 بت! 360 غریبه! 360 اشتباه! انگار اینجا دلم بدجوری، برای خدای خودم تنگ می شود.

فرار می کنم؛ از کعبه ای که بت هایش حریم خدایم را دزدیده اند، فرار می کنم و به حرا پناه می برم؛ حرا چقدر آرام است. سکوتش را دوست دارم و خلوتش را و روشنایی اش را. پیامبر دلش گرفته است از دنیا و نامردمی هایش. و اینجا با خدایش خلوت کرده است و خدایش او را انتخاب می کند و برانگیخته می شود و رسولش می شود...

دلم که آرام می گیرد، به سمت مدینه می روم. پیامبر دستور جهاد داده است و مردم دارند آماده می شوند. آن گاه به سوی مکه راه می افتند. مرکب پیامبر از "اذاخر"که نقطه بلندی است، وارد مکه می شود و در "حجون" فرو می آید. سپس، سوار بر شتر به قصد زیارت و طواف کعبه و شکستن بتها حرکتمی کند. با مسلمین، به کعبه می رسند و طواف می کنند. پیامبر از کنار هر بتی که می گذرد، با چوبدستی خود بدان اشاره میکند و این آیه را تلاوت میفرماید: "قل جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل کان زهوقاً"(اسراء/آیه81) و بتها یکی پس از دیگری، فرو می افتند.

از سپاه پیامبر و کعبه فاصله می گیرم، تا به سمت خانه پیامبر بروم. سنه سیزدهم بعثت است. به شورایی می رسم. سران قریش دور هم نشسته اند و دارند حرف از قتل یا تبعید پیامبر می زنند. دلم فرو می ریزد، آشوب می شوم و به سمت خانه پیامبر می دوم. شب است، اولین شب از ماه ربیع الاول سنه سیزدهم بعثت که به خانه اش می رسم، نکند کار از کار گذشته باشد؟ نکند نقشه شان را عَمَلی کرده باشند؟ نکند...

اما نه! پیامبر که داشت بت ها را فرو می انداخت که از سپاهش جدا شدم! پس... درب خانه می رسم، قریشیان جمعند و چهره هاشان در هم کشیده! غیظ و خشم است که دارد از سر و صورت شان روی زمین چکه می کند و فرو می رود. انگار دارند تخم کینه می کارند در دلِ این خاک! چه شده است؟ وارد خانه می شوم. آری! آری! امشب ليله المبيت است. گوش کن! خوب گوش کن! می شنوی؟ "وَ إذ يَمكُرُ بِكَ الَّذيِنَ كَفَرُوا لِيُثبِتوكَ اَوْ يَقتُلوكَ أَو يُخْرِجُوكَ وَ يَمكُروُنَ وَ يَمكُرُ اللهَ وَ اللهُ خَيرُ المَاكِرينَ" (انفال/ 30)

جبرائیل، پيامبر را از نقشه شوم مشركان، آگاه ساخته و به ایشان دستور داده تا از مكه به عزم مدينه خارج شود. پيامبر(صلى الله عليه وآله) نیز، حضرت على (عليه السلام) را از اين نقشه آگاه كرده و به او فرموده: "امشب در خوابگاه من بخواب و رواندازِ سبزِ مرا به خود بپيچ تا آنان تصور كنند كه من هنوز در خانه و در بستر آرميده ام و مرا تعقيب نكنند." می بینی؟ بیا! با من بیا تا به کوه ثور برویم! در راه طائف و در فاصلهدورتر از این شهر است. پیامبر آنجاست. حتما او را آن جا می بینیم. قرار است سه شبانه روز در غار ثور بماند. این همان غار است که عنکبوتی کوچک هم، عقل و درایت آدم را به سخره گرفت. رها کن این تارها را...

حالا که خیالت از بابت این شب، راضی شد، بیا تا با هم، راهیِ حج شویم. اما حواست باشد، من تاریخ را برایت از روی همین راهرو و همین غرفه ها، روایت می کنم، کلام منظم ندارد. قصورم را ببخش! می بینی که! اینجا، راهرویی تاریک است و من نابلدِ راه. همین است که زمانی به عقب برمی گردم و گاهی به جلو می روم! زمانی چشم توی این غرفه می اندازم و زمانی به آن یکی سَرَک می کشم. تو اما هوای قدم هایت را بیشتر داشته باش! چرا که داریم به حجه الوداع می رویم؛ حجه الاسلام، حجه البلاغ، حجه الکمال و حجه التمام. می بینی؟ این سفر با بقیه سفرها فرق دارد! و راهِ بازگشتش خیلی مهم تر است. سنه دهم هجرت است و به دستور پیامبر، قاصدانی راهیِ شهرهای مختلف شده اند تا این پیام را به مردم رسانند که این آخرین حج رسول خداست و این سفر را اهمیت فراوانی ست و هر کس که توانایی و استطاعت آن را دارد، بر او لازم است که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) را در این سفر، همراهی نماید...

زیاد تند نرو که از راحله جلو بزنیم، آنقدر کند هم قدم برندار! نکند از قافله عقب بمانیم. گفتم که! هوای قدم هایت را داشته باش! چیزی نمانده به مکانی برسیم به نام "غدیر خم". آنجا برکه ای است و چندین درخت کهنسال دارد. پیامبر حتما آنجا دستورِ توقف خواهند داد و خطابه ای نیز خواهند خواند...

سر و صدا نکن! آرام باش! گوش جانت را به پیامبر بده! می شنوی؟ دارد می گوید: "هر کس که من مولای او هستم، علی مولای اوست. خداوندا! دوست بدار و سرپرستی کن، هر کسی که علی را دوست و سرپرست خود بداند و دشمن بدار هر کسی که او را دشمن میدارد و یاری نما هر کسی که او را یاری می¬نماید و به حال خود رها کن هر کس که او را وا می¬گذارد." شنیدی؟ امروز روز ندایِ "ألیوم أکملت لکم دینکم و أتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الإسلام دیناً"بر قلبِ پیامبر است. روزِ "ولایت". روز ولایت علی! خودت که شنیدی پیامبر چه گفت: "الله اکبر بر کامل شدن دین و تمام گشتن نعمت و رضایت پروردگار به رسالت من و ولایت علی پس از من."

وقتی گفتند: "حجه الوداع"، دلم گرفت، خدایا! چه می شنوم؟ وداع با پیامبر؟ بعد از او چه بر سر ما خواهد آمد با این راهروهای تاریک و تو در تو؟ با این همه شک؟ با این همه راهزنِ طریق؟ اما حالا دلم آرام گرفت! می دانستم! می دانستم پیامبر رحمت، ما را تنها و بی "راه بلد" رها نمی کند. می دانستم طیِ این راه را راهبری خواهیم داشت.

از این جا به بعد را تندتر قدم بردار! نیم قرنی می شود از حجه الوداع گذشته است! اما گوش ها، شنیده ها از یاد برده اند و ذهن ها را غبار فراموشی و غفلت گرفته است. خیلی ها یادشان رفته:"من کنت مولاه فهذا علی مولاه" را. سریع تر بیا! باید زودتر به کربلا برسیم. می دانستم! می دانستم این نامردمانی که در بالای گردنه عقبه، توطئه كردند تا در مراجعت از تبوک، پیامبرشان را به دره افکنده و به قتل برسانند، به خاندانش نیز رحم نخواهند کرد. آری! اینان همان منافقان کوردلی هستند که رسول خدا را آن هنگام که در آخرین لحظات حیات مبارکشان، درخواست قلم و دوات نمود، متهم به هذیان و یاوه گویی کردند و دلش شکستند، کودتای سقیفه به راه انداختند، خلافت و امامت یار پیامبر، علی(علیه السلام) را نشنیده گرفتند، درِ خانه دخت پیامبر را به آتش کشیدند، فدک را غصب و دردانه پیامبر را بیت الاحزان نشین کردند. اینان همان فرومایگانی هستند که در سنه چهل و نهم هجرت، پیکر مطهرِ نوه پیامبر -حسن مجتبی(علیه السلام)- را تیرباران کردند! اشک بریز و بیا! آری بر این مصیبت اشک کم است، به ابر چشم هایت بگو: خون باید ببارند! مگر نه اینکه بر این مصیبتِ عظیم و بر پستی این مردمانِ فرومایه، وحوش و ماهیان دریاها و اقیانوس ها نیز باریدند؟! حتی همین ماهی ها! آری! آری! نگاه کن! حتی ماهی های حوضچه کوچک این نمایشگاه، انگار که دارند آرام و بیصدا، اشک می ریزند...

وای! وای از این نامردمان! چه کردند امت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم)؟ پس تندتر بیا! تندتر بیا! مبادا جا بمانیم! باید از این پیچ بگذریم؛ آن پشت، انگار خبرهایی ست! می بینی؟ شیعیان پدر حسین (علیه السلام)، همه شان آمده اند خانه سلیمان بن صرد خزاعی و دارند با خونشان پیمان می بندند که حسین (علیه السلام) را به خلافت برسانند و دعوتنامه می نویسند که حسینِ علی(علیه السلام) بیاید. حسین قبول کرد! اما تو این قوم را باور نکن! امام هم، کوفی و رنگ پذیری اش را می شناخت. اما حضور این همه یار، حجت حق را تمام کرد و مسلم بن عقیل را به این شهر فرستاد! می بینی؟ این چاه را به خاطرت بسپار! اینان به فرستاده امام شان نیز رحم نکردند! در کوتاه ترین لحظه، رنگ عوض کردند کوفیان؛ خیانت کردند کوفیان؛ عهد شکستند و خلف وعده کردند کوفیان؛ و مسلم توسط محمد اشعث کندی به چاه افتاد! و مسلم تنها ماند! مثل فرزندانش که چندی دیگر در این شهر تنها می مانند. باید برویم؛ باید از کوفه نیز بگذریم. این غیظ را نگه دار! بغض های این غربت را فرو خور! منشین! درنگ جایز نیست! خورشید را می بینی؟ هنگامه ظهر است! دارد دیر می شود، باید به کربلا برسیم...

اینجا روی این بنر، نوشته است کربلا! بیا! تندتر بیا! چیزی نمانده، باید به کربلا برسیم.

چشم هایت را باز کن! از حال رفته ای! خورشید را می بینی؟ بر رویِ نی است! این خورشید سایه دارد! بگو! بلند بگو! فریاد بزن! "سایه ات کم نشود آقا! این راحله زیرِ برقِ آفتاب، تا شام؛ تا بازارِ شام، زیرِنگاه هایِ سنگین و نامحرمِ شامیان، بدونِ سایه شما و برادرت عباس و مردانِ کاروان، تاب نمی آورد! سایه ات از سرِ خواهر و کودکانت کم نشود آقا!"

دارم خفه می شوم! نمی دانم از تاریکی و تنگی این راهروست یا بغض این غرفه دارد جانم را می گیرد. انگار که به راستی همراه کاروان اسراء، راهیِ شام شده ام!

بیا! بغض هایت را نگه دار و بیا! باید پیش از کاروان، به مسجد اموی برسیم. باید شاهد غربتِ این خاندان و رذالت یزید - این زنازاده دغل باز ملحد - باشی، باید چوب خیزران را که روی لب های نازنین فرزند رسولِ خدا می نشیند را ببینی، باید پله های سیاهچال های تنگ و تاریک و نموری که آقا موسی بن جعفر(علیه السلام) را در خود اسیر کرده است، پایین برویم، به فصل انگور برسیم و غربت امام غریب مان رضا (علیه السلام) از چشم های مان بچکد و آن وقت از پله های خانه فرزندش جواد (علیه السلام) بالا بیاییم و بر پیکر مطهرشان که سه شبانه روز بر رویِ بام خانه می ماند، کبوترانه بالِ بگسترانیم و ناله کنیم، و بعد به محفل شراب متوکل عباسی برویم تا با چشم های خودت ببینی اهانت این رذل فرومایه بر امام هادی (علیه السلام) را. هوای قدم هایت را داشته باش. باید به امام عصرمان برسیم تا سخت انتقام بگیریم غربت و مظلومیت این خاندان را. باید برویم. غرفه ها تمام شدند. چشم های مان نباید به تاریکی خو بگیرد. باید از این نمایشگاه، بیرون برویم. می بینی بیرون هوا روشن است! خورشید منتظر ماست.

نظرات  

 
#2 +3 صفایی 07 آذر 1391 ساعت 21:14
این مطلب واقعا خوب بود .اما شما که مطالبی به این خوبی می نویسد چطور راضی می شوید متنی را که اقا یا خانم داور پناه در قسمت یادداشت وارده بانادانی تمام نوشته است را چاپ کنید .مگر نه این است که اقایمان امام زمان درزیارت ناحیه فرموده اند(هر صبح وشام برای امام حسین(ع)ندبه وزاری میکنند وبه جای اشک خون می گریند)اگر گریه بی اثر هرگز چنین نمی فر مودند.جناب داور پناه شما با این پولها می خواهید کارخانه بسازیواقعا خیلی زرنگی حالا چند تا می خوایی بسازی؟ما جانمان را فدای امام حسین می کنیم بستن جاده توسط دسته ها انهم شاید یک ربع در بعضی شبهاکه چیزی نیست!صلاح ومصلحت خویش خسروان دانندلطفا با احساسات پاک مردم بازی نکن واقعا خیلی حیف است که فرصتی به این خوبی چنین مطالبی چاپ شود باتشکر از فرصت
نقل قول
 
 
#1 0 Captain-Milad 03 آذر 1391 ساعت 11:45
سلام

http://cmjs.blogfa.com/post/41

مسئولین فرصت. اگه میشه لطف کنید این طرح من را یکجای سایتتون به نمایش بزارید ممنون میشم.

ممنون
نقل قول
 

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید