امروزپنجشنبه, 18 آذر 1395-- Thursday Dec 08 2016

ساعت 16:06:38

آخرین به روز رسانی : پنج شنبه 09:55:11

گفتگو با یکی از جانبازان دفاع مقدس:

گفتگو با محمد علی امینی(جانباز دفاع مقدس)

پنجشنبه, 31 شهریور 1390 ساعت 08:54 کدخبر :2542
فرستادن به ایمیل چاپ
نویسنده : زهرا شمس

یک روز حمید باکریِ همرزمش گفت: دعا کنید شهید شویم که بعد از جنگ چه بلاها که بر سرمان می آید ... اما بعضی شان ماندند تا طعم تلخ ماندن را هم به بهای بیدار شدن من و تو تحمل کنند.

 

سرسبزی محوطه ی آسایشگاه برایم قشنگ نیست که می دانم به سراغ کسی می روم که عمر زندگی اش روی تخت و ویلچر بیش از طول زندگی من است. نزدیک در ورودی، چند نفرشان روی همان صندلی های چرخ داری که همدم همیشگی شان شده است، دور هم نشسته اند. همه شان دچار ضایعه نخاعی اند و من اولین نفری نیستم که پای درد دلهایشان می نشینم و آخرین نفر هم نخواهم بود . این قصه ها را همه مان شنیده ایم، بارها و بارها هر کدامشان به بهانه ی سالروزی، پرواز رفیقی، دفاع مقدسی و... این حرفها و دردها را روی دایره ریخته اند و ما فقط شنیده ایم و خیلی وقت ها آب هم از آب تکان نخورده است. بعضی شان مشکلات خانوادگی دارند و همسرانشان دیگر توان جسمی پرستاریشان را ندارند. زنانی که با انگیزه ادای تکلیف الهی و آگاهانه و از روی اعتقاد تصمیم گرفتند با این عزیزان تشکیل زندگی بدهند و حالا خیلی وقت ها خود را در برابر این همه مشکل، تنها و ناتوان می بینند ...

یکی شان استاد دانشگاه است و غیر از اینکه باید پای درس ایثار و صبرش زانو بزنی، آنقدر خوش برخورد و متواضع و با نشاط است که برای تلمّذ در حضورش بهانه های زیادی داشته باشی. یکی شان دانش آموزی بوده است که حتی پشت لبش هم سبز نشده بوده اما می دانسته که دارد به جنگی نابرابر می رود. یکی شان در اعتراض به مملکت و اوضاعش غر می زند و دیگری با لبخند تلخش می گوید این نبود آن چیزی که ما می خواستیم بسازیم ...

پله های راهرو را سریع دوتا یکی می کنم و بالا می روم. کنار پله ها، یک مسیر طولانی رمپ هم هست تا همین راهی را که من در عرض چند ثانیه طی کردم، مسافر ویلچر نشین هم بتواند طی کند. من یک روز و همین امروز و فقط به بهانه گفتگو با "محمد علی امینی" متولد 1345، تنها جانباز قطع نخاع گردنی شهر خمینی شهر، این راه را آمدم و این مسافران هر روز و به بهانه پرداخت بهای خواستن لیلی ای که روزی برای رسیدن به او راهی جزیره مجنون شدند این مسیر تکراری را طی می کنند ...

سلام و احوالپرسی و همان لبخندها و تعارفات همیشگی. روی تخت دراز کشیده است و می گوید زود رسیدید، فرصت نشد روی ویلچر بنشینم و من یک لحظه از زود رسیدن و دوتا یکی کردن پله ها خجالت می کشم.

می گویم:

 

برای شروع، بفرمایید کجا و چگونه به درجه افتخار آمیز جانبازی نائل آمدید؟

 

شب 22 اسفند سال 1363 بعد از اینکه دو ماه در منطقه عمومی بستان، انواع آموزش های نظامی را دیدیم به سمت جزایر مجنون رفتیم. داخل سنگر جزایر مجنون به انواع اسلحه مجهز شدیم و از آنجا شبانه عبور کردیم. از پل خیبر گذشتیم و وارد یک کانال شدیم. چون ما گردان سومی بودیم که پیشروی کرده بودیم، کانال مملو از کشته های عراقی بود و ما باید از این کانال می گذشتیم، نزدیک یکی از روستاهای عراق بودیم که در اثر اصابت تیر از ناحیه گردن مجروح شدم. چون شدت عملیات و انفجارها زیاد بود حدود 20 دقیقه همانجا بی حرکت افتاده بودم و امکان برگشتم به عقب نبود. همان موقع هم یک خمپاره بالای سرم منفجر شد و ترکش هایش روی بدنم ریخت که از ناحیه چشم راست و دستهایم هم مجروح شدم، دو ماه در بیمارستان های "نمازی" و "فقیهی" شیراز بودم و دو ماه هم در بیمارستان های "آیت الله کاشانی" و "شهید صدوقی" اصفهان، چهار ماه از سال 64 گذشته بود که به خانه منتقل شدم.

 

پشیمان نیستید؟ الان فکر می کنید به هدفی که به خاطرش رفتید جنگ، رسیدید؟

 

اصلا پشیمان نیستم. زمانی که به فرمان امام مکلف به حضور در جبهه شدیم، هدف مقدسی داشتیم و فکر می کنم به هدفمان هم که دفاع از ارزش ها و کشور و انقلابمان بود رسیدیم و نگذاشتیم دشمن به کشور و ناموسمان دست پیدا کند.

 

از سختی ها و مشکلاتی که یک جانباز در خانواده، جامعه و ارتباط با مردم با آن مواجه است، بگویید.

 

اولین مشکلی که یک جانباز با آن مواجه است، ارتباط با فرزندش است. من الان یک دختر 10 ساله دارم که هنوز درک کاملی از جانباز و مشکلاتش ندارد. البته همسرم تا حدودی وضعیت را برایش توضیح می دهد ولی هر بچه ای انتظار دارد که پدرش او را به پارک ببرد و با هم تفریح و بازی کنند و ... که این کوچکترین انتظار را هم ما به نحو احسن نمی توانیم برآورده کنیم. مشکلات جسمی یک جانباز زیاد است که البته خداوند صبرش را هم عنایت کرده است و با توسل به ائمه تحمل می کنیم. مشکلی که در جامعه داریم سازه هایی است که برای یک جانباز استاندارد نیست، وضعیت جاده ها، کوچه ها و اکثر معابر برای یک ویلچر نشین مناسب نیست و ما در رفت و آمدهای معمولی هم دچار مشکلیم.

اما در مورد مردم بگویم که الحمدلله مردم خوب و قدردانی هستند و ما هم انتظاری از آن ها نداریم، من به شخصه برخورد بدی از مردم ندیده ام.

 

مسوولین چطور برخورد می کنند؟

 

در مواجهه با آنهایی که وجدان کاری دارند و یک جانباز را درک می کنند، خودمان که برویم یا یک واسطه را بفرستیم مشکل چندانی نداریم اما بعضی وقت ها که برای انجام کار اداری مجبور می شویم خودمان مراجعه کنیم حتی شده که چون ساختمان پله های زیادی داشته است مجبور شده ایم پایین بمانیم و چند بار پیغام بفرستیم که اگر امکان دارد آن مسوول یک لحظه به پایین ساختمان بیاید و رسیدگی کند، بعضی شان توجه می کنند و بعضی هم نه.

 

در حال حاضر در هفته چند روز در آسایشگاه هستید؟

 

قبلا آسایشگاه روزانه خمینی شهر بودم و هر روز به خانه می رفتم اما سال 84 که خانمم به علت پرستاری از من دچار مشکل جسمی شد مجبور شدم به آسایشگاه شبانه روزی "شهید مطهری" اصفهان بیایم و فقط پنج شنبه و جمعه ها به خانه می روم، دوری از خانواده هم سخت است.

 

از ازدواج و همسرتان بگویید.

 

سال 1374 بود که با واسطه ای با خانمم آشنا شدم، همسرم از ابتدا دوست داشته که با جانباز ازدواج کند بعد از چند جلسه که با هم صحبت کردیم و من از مشکلات زندگی با یک جانباز برایش گفتم، محضر مقام معظم رهبری رسیدیم و ایشان خطبه ی عقد ما را خواندند و بعد از یک ماه هم مراسم ساده ای گرفتیم و زندگی مشترک را شروع کردیم، خانمم معیارهای مورد نظر مرا داشت و الان هم وضعیتم را درک می کند.

 

تا حالا پیش آمده که از این وضعیت خسته شده باشید و آرزو کنید کاش من هم شهید شده بودم؟

 

البته ما از همان روز اول که وارد آموزش نظامی شدیم به قول معروف پیِ همه چیز را به تنمان زده بودیم و انتظار همه چیز را داشتیم، اوج معنویت و درجه جبهه، شهادت بود که نصیب ما نشد، خدا خواست که ما بمانیم و جوانان، آن روزها را در وجود ما ببینند اما همان لحظه که مجروح شدم  شب بود و توان حرکت نداشتم شهادتینم را گفتم، یکی از همرزمانم که رفیقم بود و از بچه های کاشان، بالای سرم نشسته بود و چون فکر می کرد شهید شده ام گریه می کرد و من از ناحیه نخاع گردن آسیب دیده بودم و تنفسم مشکل شده بود و نمی توانستم صحبت کنم و بگویم زنده ام.

 

نظرتان در خصوص وضعیت فعلی جامعه؟

 

الان وظیفه ی مراکز و نهادهای فرهنگی است که یاد شهدا را زنده نگه دارند و جوانان را با ارزش ها آشنا سازند تا آن جامعه ای که به خاطرش بهای زیادی پرداختیم، تحقق پیدا کند.

 

انتظار شما از مسوولین؟

 

انتظار شخصی ندارم اما دوست داشتم به بهبودی همسرم که به خاطر پرستاری از من سلامتی اش را فدا کرد، توجه می شد.

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید