امروزشنبه, 13 آذر 1395-- Saturday Dec 03 2016

ساعت 00:18:20

آخرین به روز رسانی : پنج شنبه 09:39:47

به مناسبت هفته دفاع مقدس:

گفتگو با یکی دیگر از خواهران جهادگر زمان جنگ

سه شنبه, 05 مهر 1390 ساعت 13:00 کدخبر :2588
فرستادن به ایمیل چاپ
نویسنده : زهرا شمس
گوشه های از تاریخ دفاع مقدس در خمینی شهر

مقاومت و فداکاری زنان بزرگ در جنگ تحمیلی آن قدر اعجاب آمیز است که قلم و بیان از ذکر آن عاجز ، بلکه شرمسار است . به اعتقاد من بخش مهم محیط گرم و پرشور جنگ مربوط به جمعیت فکری خواهران است و اگر زنان ما در این حال و هوای فکری نبودند نیمی از این شور وجود نداشت . امام خمینی (قدس سره)

 

ساعت ده صبح است که کوچه های خیابان شهيد صدوقی را یکی یکی طی میکنم تا به دارالقرآن رضوی برسم. وارد کوچه که می شوی، باید چشم بیندازی تا بتوانی از زیر درختی که سایه اش را بر سر تابلوی دارالقرآن انداخته است، اسمش را بخوانی و وارد شوی. راهروی باریک و راه پله هایش را طی می کنم تا به دفتر کوچک و ساده ی مدیریت برسم .

وارد دفتر می شوم . زودتر از من رسیده است و همانجا گوشه ی دفتر نشسته است . نامش حاج صدیقه زمانی و متولد 1315 است . از بانوی جهادی شدنش تا حالا که معلم قرآن است حکایت ها دارد که گوشه ای از عشق زنان این سرزمین به لیلی شان را به تصویر می کشد . زنانی که در دفاع مقدس، گام به گام مردانشان پیش رفتند و اگر بگوییم بیشتر نه، همراه و مکمل مردان حماسه آفریدند .

یکی از کاغذها، کاغذ رنگ و رو رفته ای است که رویش اسامی خواهران جهادی است، چون یک بار می خواستند برای ضیافت ساده ای دعوتشان کنند، اسامی شان را نوشته است که کسی از قلم نیفتد. یک تقدیرنامه با متن خیلی ساده و طراحی خیلی ساده تر از پادگان امام حسین (ع)، یک گواهی که نشان می دهد مسوولیت و به قول خودش خدمتگزاری کارگاه خیاطی و جمع آوری کمک های مردمی را از دهم مردادماه سال 64 به او سپرده اند، یک برگه کاغذ تقریبا پوسیده که اسامی 96 نفر از همسران شهدا را رویش نوشته است که بعد از جنگ، قالی می بافته اند. اینها تمام دارایی اش از آن زمان هاست؛ چند تکه کاغذ که همه اش را داخل یک کیسه نایلونی گذاشته است و یکی یکی بیرون می آورد و با افتخار توضیح می دهد.

شروع همکاری شما با جهاد از کی بود؟

از همان وقت که جنگ شروع شد، مردم چرخ های خیاطیشان را آوردند و کارگاه شروع به کار کرد. من قبل از جنگ خیاطی بلد بودم و خیاطی هم یاد می دادم. اوایل برش می زدم و بعد که می خواستند کمک های مردمی و لباس ها را بسته بندی کنند، چون من سواد خواندن و نوشتن داشتم، در کار بسته بندی هم کمک می کردم. بلوز و شلوار رزمی می دوختیم. بعضی از خواهرها، برش می زدند، خانم یاوری ریشه بندی می کرد بعضی اتوکشی می کردند و عده ای هم که برش و دوخت و دوز بلد نبودند دکمه و جا دکمه دوز بودند.

در طی این هشت سال، همه خواهران جهاد فقط به همین کار مشغول بودند؟

نه، جوراب و دستکش هم می بافتیم. هم اشتیاق مردم برای کمک زیاد بود و هم احتیاج رزمندگان و مردم جنگ زده فراوان. مثلا یک روز در نماز جمعه اعلام می کردند مرغ آورده اند و نیاز است که اینها تمیز شود، خیلی از خانم ها جمع می شدند و می رفتیم برای شستن مرغ، یک روز پتوهای رزمنده ها را می آوردند، مردم از همه جا جمع می شدند و بعد از نماز جمعه پتوها را می بردیم چاه سرهنگ و تا عصر می شستیم یا لباس های رزمنده ها را می آوردند که اینها را بقچه بندی می کردیم و مردم منزلشان می بردند و می شستند و تحویل می دادند، یا نان خشکه و آجیل بسته بندی می کردیم و نامه تشکر از رزمنده ها می نوشتیم و داخل بسته های آجیل می گذاشتیم. نان خشکه را بیشتر دهنو می پختند. بعضی روزها هم می رفتیم باغ های مردم برای میوه چینی که خودشان اعلام می کردند محصولش را نذر جبهه کرده اند. مربای سیب و هویج و شربت آلبالو هم خیلی درست می کردیم. خواهرها نان می پختند و یک پدر شهید هم بود که الان اسمش یادم نیست، این پدر شهید همیشه مربا می پخت. اواخر جنگ، اورکت هم می دوختیم. در سال چند بار هم آش می پختیم و برای مجروحین جنگی در بیمارستان ها می بردیم. در جهاد چند بار هم پیش آمد که جوان ها را برای ازدواج به هم معرفی می کردیم. خلاصه هر کاری که از دست کسی برمی آمد، دریغ نمی کرد.

همه ی مردم بدون چشمداشت کمک می کردند؟

بله، اکثرا کمک می کردند. حتی اوایل تا عصر که پتو می شستیم و خانم ها ناهار هم نخورده بودند، همان نزدیک چاه سرهنگ، یک نانوایی بود و یک زمین کشاورزی که سپاه کشاورزی می کرد، نان می خریدیم و از همان زمین هم سبزی می چیدیم و می خوردیم. در همه ی  این هشت سال، فقط یک بار یک خانم آمده بود کارگاه خیاطی و یک شلوار برداشت تا کمری اش را بدوزد بعد پرسید برای هر شلوار چقدر می پردازید؟ تا گفتیم فی سبیل الله است، شلوار را گذاشت و رفت و دیگر نیامد. حتی یک صندوق کمک به جبهه داشتیم. خانم هایی که برای خیاطی می آمدند، نه تنها هیچ مزدی نمی گرفتند بلکه این صندوق را هم هر ماه پر می کردند، کمک مردم خیلی بود اگر کمک مردم نبود جنگ پیروز نمی شد.

شنیده ایم که برای دلداری خانواده های شهدا هم می رفتید.

بله، وقتی شهید می آوردند، از طرف جهاد می آمدند و خانم ها را برای دلداری و عرض تسلیت به خانه شهید می بردند یا مثلا بعضی وقت ها که شهید را در سردخانه می گذاشتند و نمی خواستند مادر شهید در آن حال فرزندش را ببیند یا لباس های شهید آغشته به مواد شیمیایی بود به ما می گفتند اجازه ندهیم به شهید نزدیک شوند. برای روضه خوانی و مراسم ترحیم شهید هم می رفتیم.

خاطره ای هم از این دیدارها دارید؟

(بغض می کند و برای لحظه ای سکوت، بعد اشک هایش را با گوشه ی چادرش پاک می کند و می گوید:) یکبار یک شهید را آوردند که سر نداشت، پدرش خبر داشت، اما به ما گفتند اجازه ندهید مادرش ببیند، ما ایستاده بودیم که نگذاریم مادر شهید، فرزندش را بدون سر ببیند  اما مادر شهید یکی از خواهرها را کنار زد و تابوت را باز کرد و پارچه ای که روی شهید بود را کنار زد و فرزندش را دید و گفت :" چرا اجازه نمی دادید من بچه ام رو ببینم؟ من خواب دیده بودم که بچه ام سر نداره ."

بعد از جنگ  رابطه تان را با جهاد قطع کردید؟

نه، بعد از جنگ هم که بنیاد شهید برای همسران شهدا  قالی می زد با استاد قالی به منزل شهدا می رفتم و برایشان نقشه قالی و کلاف نخ و ... می بردم یا هلال احمر می رفتیم و کمک های مردمی را بسته بندی می کردیم.

بعد از جنگ، جهاد سراغ خواهران را می گرفت که از آن ها تقدیر کند؟

موقع جنگ سه بار خواهران را به مناطق جنگی بردند بعدش هم چند بار  به دیدار امام رفتیم اما آن وقت که رفتن به کربلا سخت بود، دوست داشتیم یک بار کربلا برویم که چند بار رفتیم و گفتیم و نبردندمان. البته انتظاری هم نداریم همه مخلصانه کار کردند و بعد از جنگ هم نه کسی گفت حقوق می خواهم و نه چیزی، همه رفتند سر زندگیشان. ما برای خدا کار کردیم و هر کاری کردیم وظیفه مان بود و از بنده ی خدا هم انتظاری نداریم.

الان به چه کاری مشغول هستید؟

الان هم دو روز در هفته به دارالقرآن می آیم و قرآن درس می دهم. قبل از جهاد و خیاطی هم قرآن درس می دادم. بیشتر خانم های مسن در کلاس قرآنم هستند. جوان ها هم هستند، اما خودم دلم می خواهد به خانم هایی که سنشان زیاد است و باید آرام آرام و باصبر قرآن را یادشان داد، درس بدهم.

اگر خودتان فرزند داشتی به جنگ می فرستادیش؟

(می خندد و می گوید:) خدا میداند، معلوم نیست موقع امتحان خدا چطور باشیم و چه کنیم. اما دوست داشتم پسر داشتم و شهید می شد.

توصیه تان به خانواده ها، خانم ها و جوان ها :

وظیفه اصلی خانم ها اول از همه، اطاعت و فرمان بردن از خدا و حجاب و تربیت خوب بچه هایشان است. زن اگر خوب باشد خیلی از این مشکلات و مسائل هم در جامعه پیش نمی آید.

مطالب مرتبط:

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید