امروزجمعه, 19 آذر 1395-- Friday Dec 09 2016

ساعت 13:34:15

آخرین به روز رسانی : پنج شنبه 09:55:11

سر بی کلاه گوسفند پروار در گل هار مشرف به عصارخانه

یادداشت های خبرنگاران به مناسبت روزشان

دوشنبه, 16 مرداد 1391 ساعت 12:59 کدخبر :4371
فرستادن به ایمیل چاپ
نویسنده :
مصاحبه ای که به ازدواج منجر شد! در لوای فعالیت در دفتر نشریه البته آن زمان که حضور نام داشت، 3 ازدواج در دفتر نشریه صورت گرفت. بنده یکی از آن 3 آدم خوشبخت بودم که با اجازه بزرگترها با خانمی که در یکی از مراکز آموزشی شاغل بود مصاحبه ای انجام دادم و مدتی بعد به خواستگاری ایشان رفتم و به خوبی و خوشی با هم ازدواج کردیم و البته هنوز متن آن مصاحبه را به همراه فایل صوتی اش به یادگار نگه داشته ام.

زهرا داورپناه

شکلات تلخ

تازه چند شماره بود ستون مشاغل سنتی چاپ می شد که از دفتر نشریه به من خبر دادند از اداره میراث فرهنگی تماس گرفته اند و اسامی صاحبان این مشاغل را می خواهند تا برای بیمه آن ها اقدام کنند، آن روز از شنیدن این خبر آنقدر خوشحال شدم که خودم رفتم اداره میراث و اسامی را تحویل دادم و از آن روز به بعد هر کجا می رفتم برای گزارش سفارش می کردم که حتما خودشان را به این اداره معرفی کنند و مصاحبه شونده ها هم که همگی افرادی سالخورده بودند و غالبا طالب حق بیمه، خوشحال می شدند اما مدتی که گذشت یکی یکی این صاحبان مشاغل سنتی یا با خودم تماس می گرفتند یا با مراجعه به دفتر فرصت از عدم پیگیری اداره میراث فرهنگی برای بیمه شان گله می کردند و من واقعا شرمنده می شدم و هنوز این شرمندگی ادامه دارد و اینگونه آن شیرینی اولیه به کامم همچنان دارد تلخ می شود...

سید حسام ابطحی

مصاحبه ای که به ازدواج منجر شد!

در لوای فعالیت در دفتر نشریه البته آن زمان که حضور نام داشت، 3 ازدواج در دفتر نشریه صورت گرفت. بنده یکی از آن 3 آدم خوشبخت بودم که با اجازه بزرگترها با خانمی که در یکی از مراکز آموزشی شاغل بود مصاحبه ای انجام دادم و مدتی بعد به خواستگاری ایشان رفتم و به خوبی و خوشی با هم ازدواج کردیم و البته هنوز متن آن مصاحبه را به همراه فایل صوتی اش به یادگار نگه داشته ام.

ف.فرح بخش

یک دهان دارم دو تا دندان لق

خيلي دوست داشتم اين امكان را داشتم كه مطالب ستون طنز را صريح تر مي نوشتم اما حتي بسياري از مطالبي را هم كه مي نويسم خودسانسوري مي كنم، زيرا مطمئنم كه روحيه طنزپذيري در ميان ما كم است و شايد به فردي يا گروهي بربخورد؛ همين نازك نارنجي بودن خيلي ها بود كه وزين ترين نشريه طنز ايران-نشريه گل آقا- را سالياني پيش به تعطيلي كشاند. ما حاضريم ديگران را حتي به سخره بگيريم اما اگر كسي درمورد خود ما طنزي نوشت فريادمان به فلك مي رود .

رسالت طنز هميشه اين بوده كه ناهنجاري ها و كژي ها را به زباني مليح بيان كند تا مخاطب در عين لبخند به چاره انديشي واداشته شود و شايد اين مهمترين وجه تمايز طنز از هزل است و ديگر اينكه طنز گاهي اوقات بسيار تلخ مي شود تا آنجا كه ممكن است بجاي لبخند برلب، اشك برگونه بنشاند. شايد اين بيت معروف گل آقا رسالت همه طنز نويسان را بيان كرده باشد:

يك دهان دارم دو تا دندان لق مي زنم تا مي توانم حرف حق

مطهره عباسیان

برای همه سریم برا ی خودمان کلاه هم نیستیم

خبرنگار، زبان گوياي مردم است اما چه کسی پيدا مي شود كه زبان گوياي خود او شود؟! خبرنگار دنبال دغدغه هاي مردم است اما كي مي داند كه خودش چه دغدغه هايي دارد؟ 17 مرداد، روز خبرنگار فرصتي براي پاسداشت مقام و منزلت حرفه خبرنگاري !!!! در کشور است اما خبرنگاران اين شهر با همه تلاشي كه مي كنند و وقت و حوصله اي كه به خرج مي دهند همچنان پشت درهاي بسته بیمه و قرارداد استخدام و حتي كارت خبرنگاري مانده اند. سخت است كه دنبال حق مردم باشي ولي حق خودت درنظر گرفته نشود.

هفدهم مرداد، نمادی از تلاش آن هايي است كه با عشق به کار و حرفه خود و گاه با دریافت حق الزحمه ای ناچیز و حقوقي سه ماهانه، روزهايي خستگی ناپذیر را سپري می کنند. روز خبرنگار است و در كشور خيلي از خبرنگاران به محافلی دعوت مي شوند و شايد هديه اي هم بگيرند اما بچه هاي تنها مطبوعه شهر را چه کسی به يك مراسم تبريك يا تشكر! دعوت كرده است؟ در اين يك سال و اندي كه براي فرصت كار مي كنم هيچ چيز شيرين تر از شنيدن صحبت هاي مردم و پاي درددل هايشان نشستن و هيچ چيز تلخ تر از اين نبود كه به ما گفته شد: اينجا دكانيست كه چند تا جوان كاسبي راه انداخته اند!! در حالي كه همان ها كه اين حرف را زدند كاش بدانند بچه هاي فرصت-با تمام كمبود ها- تنها به عشق ارتقاي فرهنگ و با علاقه" نوشتن"در فرصت ماندگار شده اند.

۱۷ مرداد در تقویم نوشته روز خبرنگار. روز خبرنگار...

زهرا شمس

نویسنده را... ببخشید! گوسفند را قبل از سر بریدن، خوب پروارش می کنند.

گفت تو بالاخره نمی خواهی برای فرصت هم دو تا کلمه بنویسی؟ هم خودت مشهور می شوی هم این صفحه ها سیاه می شود.

خدا خودش توی دل آدم است و از نیت بنده هایش آگاه. من که قصد شهرت و به قول بعضی ها: "ارتزاق از قلم" را نداشتم، اما گفتم: "باشد. قبول." و راه افتادم تا برای شروع، مسجد محله مان را توصیف کنم. البته این را هم بگویم که بحث عِرق (به کسر عین) محله ای و این حرف ها نبودا! خودشان گفتند از مسجدتان بنویس، برای ویژه نامه نوروز می خواهیم.

صلات ظهر به همراه یکی از فرصتی ها راه افتادیم به سمت مسجدمان تا با امام جماعتش حرف بزنیم. خلاصه از شانس ما (البته خدا آن بنده خدای بعد الذکر را بیامرزتش.) یکی از سادات که از بستگان امام جماعت مسجد بود، به دیار باقی شتافته بود و توی تالار نزدیک مسجد، چلو کباب مراسم ختمش را می دادند. حاج آقا هم ما را دعوت کردند و قبل از مصاحبه، یک دست چلوکباب به بدن زدیم. (شما اگر بدتان می آید، بخوانید: خوردیم. یا نوش جان فرمودیم.) بعد هم گفتند: "نیت کنید که این مسجد چه حاجت ها که نمی دهد!"

سرتان را درد نیاورم، به چه مشقتی ما اطلاعات مسجد را جمع آوری کردیم و تا پاسی از شب به تایپش مشغول بودیم، نصفه های مطلب بود که جناب خودمان و خواب با هم از سر کشتی گرفتن بلند شدند و بالاخره خواب بر ما غالب شد و دستش را به نشانه پیروزی بالا بردیم و گفتیم: "باشه بابا! تو بردی." و رفتیم خوابیدیم. همان همکار فوق الذکر، فردایش گفت دیگر فایده ندارد و جناب سردبیر اولتیماتوم فرموده است و مطالبی که دیر بفرستیم را چاپ نمی کند، اما صورت خوشی ندارد همین اول بسم الله، بد قول شوی و مطلب را بفرست، چاپ نشد هم نشد!!! ما هم از روی رودربایستی! نشستیم به تایپ بقیه مطلب و فرستادیمش و سردبیر هم قبول کردند و البته یک "تقبل اللهی! دست مریزادی! چیزی" هم به ما نگفتند و بگذریم. این تنها مطلب بنده در اسفند ماهِ اولین سال همکاری ام با فرصت بود. بعد از مدتی گفتند مطالبی را که در سال قبل نوشته اید، بیاورید تا برای جشنواره بفرستیم. بقیه کوه مطالب چاق و چله بود که راهی جشنواره می کردند و من هم که ضایع! فقط همین یک مطلب لاغر مردنی را داشتم. با سلام و صلوات و چند قل و "و ان یکاد"ی نخوانده، راهی اش کردم. چند ماه بعد خبر رسید که مطلب مان، در جشنواره رتبه آورده است.

با جناب خودمان گفتم: "چه نشسته ای که در این دفتر، هر روز همین بساط پهن است و تو هم برو تا به نام و نان و نوا و کبابی! برسی.

حالا دو سال می شود از این ماجرا می گذرد. از خدا که پنهان نیست، از شما هم نباشد، بهتر است، هر چقدر شما در این دفتر، چلوکباب خورده اید، ما هم خورده ایم!

خدا بیامرزد بابا جانم را! حالا می فهمم چرا می گفت: " دور از جان خودم و صد البته شما "گوسفند را قبل از سر بریدن، خوب پروارش می کنند."

الهه مختاری

آدم ها جمع شوید می خواهم نوشته هایم را برایتان بخوانم!

از بچگی آرزو داشتم یک نویسنده یا یک شاعر معروف بشوم، همیشه دلم می خواست نوشته هایم را برای تمام آدم ها بخوانم اما هیچ وقت فکر نمی کردم یک روزی برسد که خبرنگار شده باشم و گزارش و یادداشت و ستون بنویسم. گمان هم نمی کردم روزی شهر من دستان قلم به دستش را دور هم جمع کند برای نشریه. این روزها برایم مهم نیست توی این کار پول و شهرت هست یا نه، مهم شهر من است که نوشته های ما را می خواند و دردهایش شاید آرام بگیرد.

منصور پریشانی

صرفا جهت اطلاع

روز خبرنگار، همه یا کلی کار ریخته است سرشان یا به دلایلی آنقدر گرفتارند! که وقت یک تبریک خشک و خالی به خبرنگاران را هم ندارند.. دلیلش هم نا معلوم است، نمی دانم تقصیر از کیست؟ تقویم؟ من یا حرفه خبرنگاری؟

صرفا جهت اطلاع به بعضی مسوولان یک خط می نویسم: خبرنگاری که امروز از شما انتقاد می کند همان است که دیروز از عملکرد شما تمجید کرده بود، پس کمی خوشبین باشید.

سیمین سعیدی

از احوال پرسی های شما...

سلام. حال همه ما خوب است! اما تو باور نکن...

لیلا پیمانی

گل های مشرف به عصارخانه/کشته روز 18 تیر

خاطره که زیاد است هم شیرین و هم تلخش. مثلا همان روز که با خانم عباسیان رفتیم عصارخانه، قرار بود خانم عباسیان گزارش توصیفی بنویسد، سر ظهر بود، صبحش یا دیشبش باران باریده بود و سرازیری مشرف به عصارخانه پر از گِل وشل بود به هزار زحمت رفتیم پایین اما موقع برگشتن گیر کردیم توی گل ها، نه راه پس داشتیم و نه پیش، همانطور مانده بودیم آن وسط، آنقدر خندیدیم که اشک از چشم هایمان جاری شد و تازه جالب اینکه آن گزارش هیچ وقت چاپ نشد!

از نوع تلخش هم داریم مثلا آن روز که برای نوشتن گزارش توصیفی از مراسم خاکسپاری مرحوم اکبر حاج حیدری رفته بودم؛ همان که در تصادف مرگبار روز 18 تیر در بلوار آزادگان جا به جا کشته شد، همان که فقط 2 هفته مانده بود پدر بشود، همان که آرزو به دل از دنیا رفت...

محمدعلی شاهین

خدا کند روز خبرنگاران شب نشود

ماه مبارک رمضان است و روز خبرنگار هم افتاده در این مبارک ماه. در این ماه مبارک هم دو چیز بیشتر جلوه گر است؛ یکی تلاش برای خودسازی و دیگری دست به دعا شدن و این سوال پیش روست که آیا یک خبرنگار به این دو نیاز دارد؟ به خود نهیبی می زنم و می گویم این چه پرسشی است؟ چرا که نه؟ حتما نیاز دارد. اما کدام خودسازی و کدام دعا؟ خودسازی خود و قلم هایمان که نتیجه اش دوری از هر گونه آلودگی مثل دروغ و تهمت و غیبت و گفتارهای شیطانی باشد. و دعایی برای خبرنگاران با دست هایی به سوی آسمان: خدایا تو را به تمامی مقربان درگاهت قسم؛ روز خبرنگار را بر خبرنگاران شب مگردان. آمین یا رب العالمین.

داستان این روزهای گرم

طاهره خونساری

در همه روزهای به دنیا آمدن فرصت، فرصتی دست نداده است تا از وقایعی بگوییم و بنویسیم که برایمان اتفاق افتاده است. این مجال هم آن گونه نیست که به شرح همه آن ها بپردازد. شرکت در کلاس های خبرنگاریِ مووسسه فرهنگ پژوهان، داستان این روزهای گرم ماه مبارک من است.

قفل جاده کمربندی و دستان گره گشای فرصت

سیدمحمدرضا ابطحی

روز خبرنگار فرصتی برای گفتن حرف های دل ماست پس باید از فرصت به وجود آمده برای فرصت استفاده کرد. در چهارمین سال چاپ نشریه مطلبی که خیلی ذهن مرا به خود مشغول کرده این است که هیچیک از مسوولین و افراد با نفوذ شهر و مخصوصا مردم به عنوان ناظران واقعی نمی توانند نقش نشریه فرصت در حل مشکلات شهر را منکر شوند. به طور مثال می شود به موضوعات جاده کمربندی، بلوار آزادگان، الحاق، مطالبات دانشگاه صنعتی، حق آلایندگی، تخریب باغات، کمبودها و مشکلات ورزشی و بیمارستان منظریه اشاره کرد.

بی انصافی است بعضی از مسوولین چشم خود را به روی زحمات، تلاش ها، جریان سازی نشریه فرصت برای حل مشکلات شهر به نفع مردم شهر ببندند. سال 91 سال به ثمر نشستن بعضی از موضوعات و مشکلاتی بود که فرصت آنها را طرح کرد و خواستار حل آن توسط مسوولین استان شد، به طور مثال می توان به موضوع مطالبات شهرداری اشاره کرد که بعد از سال ها که هیچ یک از مسوولین جرات بیان آن را نداشتند به نتیجه برسد.

شاید گفتن این مطالب به مذاق مسوولین شهرستان و استان خوش نیاید اما ما دائما به اشکال مختلف مورد غضب و اعتراض قرار گرفتیم ولی علی رغم تمام این بی مهری ها نتیجه مطلوب تلاش ما به نفع مردم شهرستان ما را خوشحال و راضی نگه می دارد.

اما آنچه مهم است اینکه فرصت در این سال ها استقلال خود را حفظ کرده است اگرچه برایش هزینه زیادی در بر داشته است. توصیه من به همکاران، مسوولین و دوستان این است که صادقانه و شفاف بدون هیچ انگیزه و باند و باندبازی سیاسی به مطالب فرصت نگاه کنند.

نظرات  

 
#4 +1 حجت 24 مرداد 1391 ساعت 14:49
ای بی جنبه ها با یه نیگا عاشق شدید!!!!!!!!!!!
از این خبر خیلی خوشحال شدم کاشکی همه ازدواج ها راحت باشه
نقل قول
 
 
#3 +4 سعیدبیگی 17 مرداد 1391 ساعت 14:21
یادوخاطره شهیدمحمودصارمی وخبرنگاران هشت سال دفاع مقدس گرامی باد.
شادی روح بلندوملکوتیشان صلوات.
نقل قول
 
 
#2 +6 عادل 17 مرداد 1391 ساعت 09:24
سلام
به نوبه خودم با حفظ حرمت امشب که شب ضربت خوردن مولایمان است، این روز را تبریک عرض می نمایم و امیدوارم در راه اعتلای فرهنگ مان باز هم کوشا باشید.
نوشته های جالبی بود.
قلم تان مستدام
نقل قول
 
 
#1 +5 حاج حیدری 1 16 مرداد 1391 ساعت 18:35
روز خبرنگار را به همه خبرنگارانی کهبه دور از ترس و دلهره و یا جلب نظر افراد و نظر صاحبان قدرت به تلاش خبرنگاری پرداخته و ارزش قلم خود را برای متاع کوچک دنیا کم نمی کنند تبریک عرض می نمایم
همین طور از تلاشی که برای به نیجه رساندن مسکن مهر خمینی شهر و پیگیری مسایل آن نمودید تشکر می کنم هر چند مافیای قدرت مسکن مهر دنده پهن تر از آن است که درد مردم برایش مهم باشد
نقل قول
 

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید