امروزشنبه, 20 آذر 1395-- Saturday Dec 10 2016

ساعت 10:45:54

آخرین به روز رسانی : شنبه 10:35:11

صیغه عقدمان را امام در منزل خودشان در نجف خواندند
گفتگو با همسر مرحوم حجت الاسلام محمد حسین املایی:

صیغه عقدمان را امام در منزل خودشان در نجف خواندند

سه شنبه, 05 خرداد 1394 ساعت 07:28 کدخبر :8876
فرستادن به ایمیل چاپ
نویسنده : لیلا پیمانی

از 4-3 روزی که در نجف مهمان همسر امام بود گفت و از همسفری اش با خانم طباطبایی همسر حاج احمدآقا بعد از سفر محمدحسین به فرانسه. از هدیه ای که امام برایش فرستاد و از سینمای بغداد و فیلم محمد رسول اله (ص). از همسرش که تمام دیالوگ های فیلم را برایش ترجمه کرد و از یک ماهی که در نوفل لوشاتو در جوار امام به سر بردند. از کارت عضویت جنبش امل و مدرک لیسانس حقوق از دانشگاه بیروت که در میان وسایل محمدحسین پیدا کرد. از خانه شان در خیابان شارع الصادق. از تفسیر نهج البلاغه آقای املایی که ناتمام ماند. از عمر کوتاه زندگی مشترکشان. از خوابی که شب حادثه دید و...
خانم میرشفیعی در کل مدتی که با هم، هم کلام شدیم با سخاوت تمام برایمان از تیرماه 57 تا اردیبهشت 58 و بعدتر گفت و به ما همشهریان حجت الاسلام محمدحسین املایی این فرصت را داد تا شخصیت متین، کاردان، هوشیار، تاثیرگذار و البته گمنام او را از میان خاطراتش دریابیم.

بخش هایی از گفتگوی زیر در ویژه نامه شماره 141 فرصت با عنوان «املایی یار امام» به چاپ رسیده است. فرصت آنلاین به تدریج به انتشار مطالب این ویژه نامه خواهد پرداخت. 

 

می گویند آقای املایی یک روحانی به روز بوده، همینطور است؟
درست است، ایشان خیلی به روز بود. زبان انگلیسی می دانست، هیچ کدام از اطرافیان امام به اندازه آقای املایی و آقای دعایی نمی توانستند عربی را خوب حرف بزنند به گونه ای که حتی خودِ امام هم مترجم داشتند.


از دانشگاه لبنان لیسانس حقوق گرفته بود مدرکش را دیده بودم، آن زمان که خیلی از روحانیون رانندگی را بد می دانستند، گواهینامه رانندگی داشت. با شهید چمران ارتباط نزدیکی داشت و در لبنان دوره چریکی دیده بود. در میان وسایلش کارت عضویت در «جنبش امل» را پیدا کردم. تزریقات هم بلد بود و وقتی مریض می شد برای خودش آمپول تزریق می کرد.


نسبت به شما سختگیری نمی کرد؟
نه حتی آن زمان همه خانم ها در نجف و از جمله همسران روحانیون انقلابی اطراف امام، پوشیه می زدند اما من اصلا دوست نداشتم پوشیه بزنم و یاد ندارم که ایشان از من خواسته باشند این کار را بکنم. فقط یکبار در میان حرف هایشان گفتند که دوستانم می گویند چرا همسرت پوشیه نمی زند.


اهل تفریح هم بود؟
عمر زندگی مشترک ما خیلی کوتاه بود. به خاطر دارم که یک روز مرا برد سینمای بغداد برای فیلم محمدرسول اله (ص) البته با لباس مبدل. فیلم به زبان عربی بود و ایشان تمام دیالوگ ها را برایم ترجمه می کرد.


از لحاظ تحصیلات حوزوی در چه سطحی بود؟
فکر می کنم خارج را هم گذرانده بود. امام بعد از فوتشان خیلی ابراز تاسف کردند و گفتند که من امید داشتم محمدحسین برای آتیه اسلام مفید باشد. ایشان اهل تحقیق هم بود. مشغول نوشتن تفسیر نهج البلاغه بود که ناتمام ماند.


از فعالیت هایشان در نجف بگویید.
از اواسط تیرماه تا اواسط مهرماه که من در نجف همراه ایشان بودم شاهد جلساتی بودم که با دانشجویان ومبارزان خارج از ایران و عراق، تشکیل می دادند. خیلی وقت ها این افراد به خانه مان می آمدند. آقای دعایی روزانه دو ساعت برنامه رادیویی داشتند که آقای املایی هم در تهیه مطالبش نقش داشت. یک دستگاه زیراکس هم در خانه بود که البته آن زمان دیگر از آن استفاده نمی شد.


یکبار هم برایم تعریف کرد که به همراه یکی دیگر از انقلابیون در نجف فعالیت هایی علیه رژیم کرده بودند. آن شخص راهی ایران شده بود و محمدحسین به او سفارش کرده بود که اگر دستگیر شدی همه چیز را به گردن من بینداز که از خارج از کشورم. بعدها فهیمدم که آن شخص آقای هاشمی رفسنجانی بود که اتفاقا دستگیر هم شده بود.


شما هم در نجف با امام در ارتباط بودید؟
امام هر شب به حرم حضرت علی (ع) مشرف می شدند، ما هم می رفتیم اما من با ایشان حرفی نمی زدم یعنی اصلا هیچکدام از خانم ها با ایشان ارتباطی نداشتند. در نوفل لوشاتو که بودیم هر شب پشت سر ایشان نماز می خواندیم و صف های نماز جماعت به گونه ای بود که مرد و زن در یک صف کنار هم می ایستادند. بعد از سکونت امام در تهران هم مرتب در ملاقات های خصوصی می رفتم دیدنشان البته ایشان مرا به عنوان همسر آقای املایی نمی شناختند و من هم چیزی نمی گفتم. معمولا برای دوستانم که می خواستند صیغه عقدشان را امام بخوانند، وقت می گرفتم از جمله برای خانم آلیا که الان نماینده مجلس هستند.


بعد از هجرت امام به فرانسه که آقای املایی هم همراهشان بود، شما چه کردید؟
من سه چهار روز رفتم خانه امام. همسرشان آنجا بودند و عروس هایشان. بعد از چند روز همراه همسر حاج احمدآقا رفتیم کاظمین منزل دختر آیت اله صدر (دختر خاله خانم طباطبایی) آنجا برایمان بلیط هواپیما تهیه کردند و آمدیم ایران. دی ماه بود که عازم فرانسه شدم.


به غیر از شما همسر روحانیون دیگر هم به منزل امام آمدند؟
خیر فقط بنده آنجا بودم.


از خاطراتتان در منزل امام در نجف بگویید.
آن زمان من 19 سال بیشتر نداشتم و سنم از آنها کمتر بود اما در میانشان احساس غریبی نمی کردم. همسر امام خیلی مهربان و خوش برخورد بودند. همسر حاج آقا مصطفی سید حسین و مریم را داشتند و همسر حاج احمدآقا سید حسن را. توی همان چند روز یک سفر هم همراه فاطمه خانم طباطبایی به کربلا مشرف شدیم. آن زمان امام موسی صدر تازه مفقود شده بودند. توی بازار کربلا از یک مغازه پارچه فروشی رد می شدیم که مجله ای روی پیشخوان این مغازه توجه مان را جلب کرد. تصویر امام موسی صدر (دایی خانم طباطبایی) روی جلد چاپ شده بود. فاطمه خانم از فروشنده پرسید این عکس کیست؟ و فروشنده گفت امام موسی صدر است که گم شده.


همسر امام از وضعیت موجود و آینده نامعلوم امام و انقلاب ابراز ناراحتی می کردند؟
ایشان انسان بسیار روشنی بودند و از مسائل سیاسی آگاه. یاد ندارم که در آن چند روز اثری از نگرانی در حرف و عملشان دیده باشم، آرامش داشتند و اهل شوخی هم بودند.


تا پیش از ازدواج ذهنیت شما نسبت به آقای املایی چگونه بود؟
ما تهران بودیم و من تا تیرماه 57 که رفتیم نجف اصلا ایشان را ندیده بودم اما آوازه مبارز بودن ایشان و همراهی شان با امام در میان اقوام پیچیده بود و شخصیتی تحسین برانگیز داشتند.


صیغه عقدتان را چه کسی خواند؟
صیغه عقد ما را امام در منزل خودشان خواندند.


و بعد از آن زندگی مشترکتان آغاز شد؟
بله. البته یک جشن هم در خانه یکی از روحانیون برگزار کردیم که ایرانی های ساکن نجف همه دعوت شده بودند.


امام و خانواده شان هم در این جشن شرکت کردند؟
یادم نیست. حاج احمد آقا و خانمش بعد از مراسم آمدند و کادو برایمان یک روتختی آوردند. حاج آقا ناصری (امام جمعه فعلی یزد) هم برایمان یک چرخ خیاطی آورد.


از امام هدیه ای نگرفتید؟
ایشان پیش از عقد برایم هدیه فرستادند. یک گردنبند و یک پلاک و زنجیر طلا داده بودند به مادرخانم آقای محتشمی پور بیاورد تهران. محمدحسین آن زمان تلفنی به من گفت که شاید این هدیه ارزش مادی چندانی نداشته باشد اما این را کسی برای تو فرستاده که 35 میلیون آدم در ایران چشم به راهش هستند.


مگر شما به این ازدواج راضی نبودید؟
خانواده ام به خاطر اینکه دخترشان باید در مملکت غریب سر می کرد، نگران بودند. خطراتی هم که به خاطر فعالیت سیاسی متوجه محمدحسین بود، مزید بر علت شده بود. اختلاف سنی مان هم 12 سال بود.


ارتباطتان با خانواده امام تا کی ادامه داشت؟
در طول یکی دو ماهی که نجف بودیم با حاج احمدآقا رفت و آمد خانوادگی داشتیم. در ایران هم ارتباطاتمان ادامه داشت حتی بعد از فوت محمدحسین. روزی که بنی صدر فرار کرد من منزل فاطمه خانم بودم که حاج احمد آقا ناگهان وارد شدند و خبر را به ما دادند و بعد هم از تلویزیون اعلام شد.


بعد از اینکه به ایران آمدید وسایل خانه تان را چه کردید؟
محمد حسین یکبار از پاریس رفته بودند نجف تعدادی از وسایل خانه را فروخته بودند و بقیه را هم جمع کردند که حاج آقا برقعی همراه وسایل خودشان آوردند تهران.


خانه تان در نجف اجاره ای بود؟
بله. خود امام هم مستاجر بودند. البته خانه آقای املایی اول نزدیک خانه امام بود ولی تابستان 57 که خانواده شان و من و خانواده ام عازم نجف شدیم خانه بزرگ تری در خیابان شارع الصادق اجاره کرده بودند که 4-3 تا اتاق داشت.


در فرانسه کجا ساکن بودید؟
آقای املایی یک خانه کوچک نزدیک خانه امام در نوفل لوشاتو اجاره کرده بود. البته هر روز از صبح تا شب زیر چادرهایی بودیم که اطراف منزل امام بود، پای سخنرانی امام و مصاحبه های متعددی که انجام می شد. همسران انقلابیون هم آنجا بودند و همچنین خانم های دانشجو. گاهی راهپیمایی های کوچکی راه می افتاد که شرکت می کردیم. یکبار هم آقای املایی ماموریتی در انگلستان برایش پیش آمد که با کشتی رفتیم و برگشتیم. یک روز هم با خانم آقای بنی صدر با مترو رفتیم فروشگاه های فرانسه.


برای برگشت به ایران با هواپیمای امام آمدید؟
آقای املایی با هواپیمای امام آمدند اما همه خانم ها از جمله خانم امام 4-3 روز بعد با هواپیمای دیگری آمدیم ایران. خیلی از آقایان هم با ما بودند. خاطرم هست خانم مرضیه دباغ هم بود که بعدها در حزب جمهوری هم با هم بودیم.


بعد از 22 بهمن که آقای املایی عازم خمینی شهر شد، شما هم همراهش بودید؟
بله. یک آقایی بود به اسم فخاری که گویا از خمینی شهر با یک پیکان آمده بود تهران آقای املایی را بیاورد. من و یک آقایی به اسم تاج الدین و همسرش هم بودیم. مردم اجتماع کرده بودند. آقای املایی رفتند مسجد پدرشان و مرا هم رساندند خانه. چند روز هم توی خانه دید و بازدید بود.


مسوولیت آقای املایی بعد از انقلاب چه بود؟
ایشان همراه آقایان وحید دستجردی، عسگر اولادی و کروبی در کمیته امداد مشغول شدند.


ایشان با چه هدفی راهی قم شدند که آن حادثه رخ داد؟
چند بار خدمت امام رسیده بودند برای انجام کارها که امام از فرط خستگی گفته بودند گوش هایم چیزی نمی شنود. آن روز هم برای انجام ماموریتی نزد امام می رفتند که منجر به آن اتفاق شد.


شما از ماجرای تصادف چطور مطلع شدید؟
امام ساکن قم بودند و محمدحسین مرتب به قم رفت و آمد داشتند. ما روز بعد از تصادف از ماجرا خبردار شدیم. ایشان قبل از ظهر بود که برای انجام ماموریت کاری با پیکان راهی قم شدند و ظاهرا در جاده حسن آباد این اتفاق افتاده بود. فردا ظهرش خبر را کم کم به ما دادند. آن زمان ما هنوز در خانه پدرم ساکن بودیم و تازه قرار شده بود نقل مکان کنیم به خانه سازمانی که در اختیارمان گذاشته بودند. حتی دو تا ساک از لباس هایمان را هم برده بودیم آنجا.


با توجه به جوی که وجود داشت هیچوقت احتمال می دادید که چنین اتفاقی برای ایشان رخ بدهد؟
نه اصلا. حتی شبش یک صحنه تصادف را در خواب دیدم و دچار دلشوره شده بودم اما هیچوقت فکرش را نمی کردم که چنین اتفاقی بیفتد. با وجودی که ترورها شروع شده بود و همان روزها هم یکی از روحانیون خمینی شهری به نام دیباجی به همراه دو پسرش در یکی از مساجد تهران ترور شدند.


خانواده امام در مراسم ختم شرکت کردند؟
آن زمان آنها ساکن قم بودند. من از مراسم قم چیزی یادم نیست چون مرا از صحنه دور نگه می داشتند اما تهران را به یاد دارم که در کمیته امداد، حسینیه اصفهانی ها و مسجد محله مان مراسم یادبودی برگزار شد.


حادثه عمد بود یا تصادف؟
زمزمه هایی مبنی بر عمد بودنش شنیده می شد و محتمل هم بود اما پدرشان تمایلی به پیگیری نداشتند. مردم ایشان را شهید می خواندند اما رسما اعلام نشد البته اگر بعد معنوی اش را در نظر بگیریم بنا بر آیات قرآن کسی که برای انجام ماموریت از خانه بیرون می رود مهاجر الی اله است و اگر در این راه جانش را از دست بدهد شهید محسوب می شود.


رابطه مرحوم املایی با شهید محمد منتظری در چه حدی بود؟
خودم از نزدیک شاهد نبودم ولی ثابت شده بود که ارتباطشان تنگاتنگ است. بعد از فوت محمدحسین شهید منتظری یک جایی سخنرانی کردند و خیلی از ایشان تعریف کردند. هر دویشان نام مستعار داشتند. نام مستعار محمد حسین «علمی» بود و نام مستعار شهید منتظری «سمیعی»

نظرات  

 
#1 +2 خوزان 06 خرداد 1394 ساعت 20:47
با سلام
نمی دانم چرا اینقدر زندگی شهید قوچانی و محمد حسین امالایی به هم شباهت داره؟
هر دو انسانهای فرهیخته ای بودند یکی در عرصه ورزش و دیگری در عرصه علم ودیانت
هر دو مبارز بودند
هردو با شهید محمد منتطری ارتباز تنگاتنگ داشتند.
هر دو برای مبارزه و جهاد جلای وطن نمودند
هر دو تا آخر بر اصول واعتقادات خویش پایدار ماندند
هر دو دست از جان شسته بودند وآماده از برای شهادت
بالاخره هر دو از این دنیا با سربلندی و عزت رخت بربسته و به سرای باقی شتافتند
یکی در غربت مدفون گردید و دیگری در شهر خویش غریبانه مدفون گشت
و نام هر دو هنوز هم نه تنها برای مردم این سرزمین بلکه برای مردم شهر خویش نیز غریب است
نقل قول
 

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید