امروزيكشنبه, 21 آذر 1395-- Sunday Dec 11 2016

ساعت 05:59:01

آخرین به روز رسانی : شنبه 13:21:53

دوست دارم همه شعرهایم را داخل یک فلش ذخیره کنند و بگذارند زیر کفنم!
گزيده اي از مصاحبه شيرين هفته نامه پنجره با سعيد بيابانكي؛

دوست دارم همه شعرهایم را داخل یک فلش ذخیره کنند و بگذارند زیر کفنم!

پنجشنبه, 22 تیر 1391 ساعت 11:08 کدخبر :4257
فرستادن به ایمیل چاپ
نویسنده :
سعید بیابانکی از شاعران دهه دوم انقلاب است. از نسلی از شاعران که بسیاری از آنها یا نتوانستند خود را از زیر سایه سنگین شاعران نامآور و تأثیرگذار دهه اول انقلاب بیرون بکشند و در حاشیه آنها ماندند، یا در کوران نوآوری ها و نوجویی های شاعران نسل سوم، کم آوردند و از قافله عقب ماندند.

سعید بیابانکی اما نه مرعوب آن سایه شد و نه دست و پایش را در این کوران گم کرد و آنچنان به خودش و شعرش مطمئن تکیه کرد که صاحب لحن و صدا و شعری مخصوص به خود شد.

نام؟

سعید بیابانکی.

محل تولد؟

خمینی شهر اصفهان. یا قدیم ترها: سده.

شغل؟

شغل قابل عرضی ندارم!

هیچ شغلی؟

مهندسی خوانده ام، اما مهندسی نمی کنم. یعنی چند سالی مهندسی کردم، اما دیدم بی نتیجه است. این روزها بیشتر مهندس ادبیاتم!

شغل پدر؟

پدر در قید حیات نیستند. در دیار فانی که بودند، معمار بودند. دیار باقی را هم بی خبرم!

تحصیلات؟

در دانشگاه اصفهان مهندسی کامپیوتر خوانده ام. در سال 67 از طریق کنکور سراسری و البته بدون سهمیه وارد دانشگاه شدم! در سال 72 هم با موفقیت از دانشگاه خارج شدم!

پس شما از بنیانگذاران کامپیوتر در ایران حساب می شوید...

یک جورهایی بله. به نظرم جزء اولین کسانی محسوب می شویم که در ایران کامپیوتر خوانده ایم، یعنی در واقع موفق شده ایم کامپیوتر را روشن کنیم!

دورترین خاطره ای که از ایام کودکی به خاطرتان می رسد؟

نیش خوردن از زنبور. بچه بودم و با بچه های دیگر رفتم و دست در یک لانه زنبور کردم و نیشش را هم خوردم. سر و صورتم تا مدتها سیاه و کبود بود.

شغل مورد علاقه؟

اجرا در تلویزیون و گویندگی رادیو را همیشه دوست داشته ام. خلبانی هواپیمای جنگی هم البته.

کمترین نمره ای که در مدرسه آوردید؟

معمولاً شاگرد ممتاز بودم. اما یک بار در سال دوم راهنمایی که مصادف با ایام انقلاب بود، و مدرسه ها تق و لق بودند، با اینکه زبانم همیشه خوب بود، در درس زبان کمترین نمره را آوردم و با تک ماده قبول شدم.

چند شُدید؟

هشت.

تجربه مردودی هم داشته اید؟

هیچوقت.

مهم ترین تفاوتتان با ده سال پیش خودتان؟

کچل شده ام؛ یا درست تر بگویم کچل تر شده ام. از این نظر با ده سال پیشم قابل مقایسه نیستم!

برخوردتان با اولین شعر چاپ شده تان؟

قابل توصیف نیست. اولین شعرم در مجله آینده سازان اتحادیه انجمنهای اسلامی دانش آموزی چاپ شد. فکر کنم سال 62 بود. شبی که مجله را گرفتم و دیدم، تا صبح خوابم نبرد. مجله را گذاشته بودم زیر بالشم، هی بلند می شدم ورق میزدم و اسم و شعرم را می دیدم و دوباره می خوابیدم. شاید ده بار این ماجرا تکرار شد!

و واکنش خانواده چه بود؟ استقبال کردند؟

نه چندان. می گفتند به جای این مسخره بازیها به درس ات بچسب. شعر تا مدتی معادل یک جور مسخره بازی بود! البته بعدها خیلی بهتر شد و مرحوم مادرم از مشوقان اصلی من شد.

آخرین چیزی که توجهتان را به خودش جلب کرد؟

بلیت های زمان دار مترو. همین دو روز پیش بود توجهم بهش جلب شد و یکی خریدم. حساب کردم دیدم چه خوب است که آدم چهل و چهار هزار تومان بدهد و بلیت زمان دار بخرد و یکسال هرچقدر دلش خواست سوار مترو و اتوبوس شود!

این توجه شما، احیاناً به اصفهانی بودن شما مربوط نیست؟

حتماً مربوط است!

پس شما وجود یک چنین خصوصیتی را در اصفهانی ها تایید می کنید؟!

البته من اصفهانی خالص نیستم؛ من اهل سده اصفهانم. اما به شدت تایید می کنم!

بزرگترین حیوانی که کشتید؟

باید خیلی بزرگ باشد؟

می خواهیم مهم ترین قتل حیوانی تان را بدانیم!

یک جواب این است که همیشه دوست داشته ام نفسم را بکشم، ولی موفق نشده ام؛ چون خیلی بزرگ است! جواب دیگر هم اینکه از گنجشک بزرگتر نکشته ام. بچه که بودم یکبار با تیر و کمان یک گنجشک را کشتم. اولش از اینکه سنگم به هدف خورده خیلی ذوق کردم، اما بعد که فهمیدم چه کار کرده ام خیلی گریه کردم. آنقدر فکرم مشغول گنجشک از دست رفته بود که همان شب گنجشک را در خواب دیدم و به من گفت "مرض داشتی مرا کشتی؟"

اصولاً زیاد موسیقی گوش میدهید؟

می شود گفت. و البته برای اینکه اهل خانه را اذیت نکنم، بیشتر در اتومبیل. به واسطه کاری که در شورای شعر ارشاد و صدا و سیما دارم، باید بشنوم و به روز باشم. ناگفته نماند که خودم هم از نوجوانی در حمام می خواندم!

شما تعزیه خوان هم بوده اید؟

بله. در همان نوجوانی.

یک تعریف کوتاه از روزنامه؟

مجموعه ای از راست ها و دروغ ها.

اصفهان؟

موسیقی منجمد.

سده؟

سرزمین خاطراتم.

فوتبال؟

علافی نسل جوان.

مادر؟

بهشت خوبی ها.

اتومبیل مورد علاقه؟

خودم «پرادو» دوست دارم! ولی یک «پژو» بیشتر ندارم. تازه تا مدتی پیش «پراید» داشتم!

بهترین جوکی که درباره اصفهانی ها شنیده اید؟

بیشتر جوک هایی که درباره اصفهانی ها می سازند خوب است. بگذارید فکر کنم... یک اصفهانی صبح که بیدار میشود، می بیند همسرش در کنارش از دنیا رفته است. سراسیمه دخترش را که در آشپزخانه مشغول درست کردن صبحانه است صدا می زند و می گوید ننه ت مرده دختر. دختره می گوید ای وای حالا چیکار کنم. بابایش میگوید هیچی، دوتا تخم مرغ بیشتر درست نکن!

هفته ای چندبار اسم خودتان را در گوگل سرچ می کنید؟

زیاد. فکر می کنم دچارم به این بیماری! البته این هست که خیلی از نوشته ها و شعرهایم را که جاهای مختلفی منتشر شده، از طریق سرچ پیدا میکنم. یادم هست چند سال پیش بیشتر از چهار پنج صفحه در سرچ نداشتم، اما این روزها چهار پنج هزار صفحه شده است.

با چند انگشت تایپ می کنید؟

بگذار بشمارم... با شش تا!

باارزشترین چیزی که از دست داده اید؟

پدر و مادرم.

غم انگیزترین گوشه تاریخ؟

عاشورا.

اگه دویست میلیون تومان پول داشته باشید با آن چه می کنید؟

مرتب می شمارم شان ببینم درست است یا نه!

به کی بیشتر تلفن می زنید؟

ما اصفهانی ها معمولاً تلفن نمی زنیم، بلکه به ما تلفن می زنند!

کی بیشتر تلفن می زند؟

خبرنگارها. بعد هم کسانی که یا دوست دارند شاعر شوند یا ترانه سرا یا کسانی که دوست دارند مرا به شهرشان دعوت کنند برای شب شعر و از این قبیل.

بزرگترین آرزویی که بهش رسیدید؟

اینکه خدا همسر و خانواده خوبی نصیبم کند؛ که کرد. همچنین دوست داشتم در تهران زندگی کنم، که این هم شد.

جاودانگی مهم تر است یا تاثیرگذاری؟

هردو. البته شاید تاثیرگذاری مهم تر باشد. برای جاودانگی باید تاثیرگذار بود.

فکر می کنید بهترین شعرتان کدام است؟

شعرهای عاشورایی ام. و مشخصاً شعری که اگرچه بیست سال پیش و در ایام جوانی سروده ام، اما هنوز یکی از بهترین شعرهایم است:

دشت می بلعید کم کم پیکر خورشید را

برفراز نیزه می دیدم سر خورشید را...

اولین بیتی را که گفتید به خاطر دارید؟

بیت بی معنایی بود. پسوندهای صفت ساز دستور زبان را حفظ نمی شدیم. دنبال هم چیدمشان و منظومشان کردم و بچه ها هم حفظ کردند:

ین ینه گان گانه انی چی انه

در ته اسم آمده اند این همه!

و آخرین بیت؟

دهان پر از غزل و جرأت بیانم نیست

شبیه قصه روباه و زاغ یغمایی

عادات شاعری هم دارید؟ باید در حال یا موقع یا جای خاصی شعر بگویید یا نه؟

بگذار فکر کنم... هنگام شعر گفتن دوتا شست پایم به طور غیر ارادی تکان میخورند! معمولاً شعر آخر شبها سراغم می آید. جای خاصی هم ندارد. من سر جلسه کنکور هم شعر گفته ام!

دوست دارید روی سنگ قبرتان چی بنویسند؟

فقط اسم و فامیلم را.

دوست دارید کدام شعرتان را در کفن تان بپیچند؟

همه شعرهایم را داخل یک فلش ذخیره کنند و بگذارند زیر کفنم!

با شعر میشود به ثروت رسید؟

شده است. خیلی ها رسیده اند!

به قدرت چطور؟

به قدرت هم. شعر اگر پشتوانه فکری داشته باشد، قدرت دارد و قدرت می آورد. یک شاعر قَدَر گاه از یک چهره قدرتمند سیاسی هم قدرتمندتر هم هست. اساساً قدرت کلام از قدرت سیاسی نفوذ و تاثیر بیشتری دارد.

بیشتر از کدام شاعر شعر حفظید؟

حافظ.

بهترین نمونه عشق در ادبیات فارسی؟

لیلی و مجنون. بیش از پنج بار از اول تا آخر خوانده ام ش.

بهترین نمونه طنز در ادبیات فارسی؟

باز هم حافظ. طنز پنهان حافظ بی نظیر است: ناصح به طعنه گفت برو ترک عشق کن، محتاج جنگ نیست، برادر! نمی کنم!

جرأت مندترین شاعر فارسی زبان؟

نیما. که به رغم اینکه تقریباً همه زمین و زمان بر علیه اش بودند، بر نوآوری ها و شعرهای نوآورانه اش شدیداً مُصر بود.

شما زیر شعرهایتان تاریخ می زنید و محل سرودنش را می نویسید؟

معمولاً تاریخ را ذکر می کنم. اگر در جای خاص و متفاوتی هم سروده شده باشد، آن را هم ذکر می کنم.

نظرتان راجع به قیصر امین پور؟

شاعری که مرا عاشق شعر کرد.

علی دایی؟

مرد کارهای بزرگ. تنها کسی که می تواند در بزرگراه کاشان یک ماشین خارجی را چپ کند!

از بین مجموعه های خودتان کدام را بیشتر می پسندید؟

"سنگچین" را و"نامه های کوفی" را که به تازگی منتشر شده است.

فکر می کنید چه سؤالی را باید می پرسیدم و نپرسیدم؟

همه اش فکر می کردم بپرسی آخرین فیلمی که دیده ای کدام بوده، که نپرسیدی.

خب، آخرین فیلمی که دیده اید کدام بوده؟!

قلاده های طلا.

چطور بود؟

دقایقی ش را خوابم برد و لذا نفهمیدم آخرش چی به چی شد و نتوانستم سرش را به تهش بچسبانم! ولی از این فیلم فهمیدم ایستگاههای مترو دستشویی های خوب و مجهز و تمیزی دارند. راستی، این دستشویی ها در کدام ایستگاه قرار دارد؟!

نظرات  

 
#3 +3 محمدحسین 31 تیر 1391 ساعت 10:17
کار خوبی کردی رفتی برادر ... موفق باشی.
نقل قول
 
 
#2 +2 یک شعردوست 24 تیر 1391 ساعت 17:27
مصاحبه شیرینی بود .فکر کنم برای کسانی که هنر و حرفی ملی دارند تهران شهر مناسبی برای زندگی است و این به معنای این نیست که زادگاه خودشان را دوست ندارند . خیلی از شاعران و هنرمندان را نگاه کنید تا ببینید برای انتشار حرفشان مجبور شده اند از شهرستان به تهران کوچ کنند.
نقل قول
 
 
#1 0 بیابانکی 22 تیر 1391 ساعت 15:11
اگر واقعا دوستدار شهرتون هستید پس چرا فرمودید آرزو داشتم تهران ساکن شوم و به آرزوم رسیدم .
نقل قول
 

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید