امروزشنبه, 20 آذر 1395-- Saturday Dec 10 2016

ساعت 20:21:04

آخرین به روز رسانی : شنبه 13:21:53

شب معراج هفتاد و دو خورشید
شعر عاشورایی

شب معراج هفتاد و دو خورشید

دوشنبه, 12 آبان 1393 ساعت 16:26 کدخبر :7931
فرستادن به ایمیل چاپ
نویسنده :
«شب معراج هفتاد و دو خورشید» از جمله اشعار پر سوز و گداز عاشورایی است که از قلم غلامعباس تنهایی یکی از شاعران عاشورایی شهرمان تراوش کرده است.

شبی گیسو پراکنده به عالم / پریشان مو گریبان چاک و در هم


شده خورشید در طشت غم و آه/ به خون بنشسته در حیرت رخ ماه


شب جولان مستان الهی / شب جنگ سپیده با سیاهی


شب آزادی تا نفخ فی الصور / شب یخرج من الظلمات الی النور


شب معراج هفتادو دو خورشید / شب ایفای عهد وعشق و امید


تماشاگر خدای عشق در طف / به عشاق سر وجان هشته بر کف


به مستانی که راه حق نوردند / که با سر از ره خود بر نگردند


حسین ابن علی آن چشمه نور / دُرّ افشان کرد در آن شام دیجور


چو تاریکی بیابان را نوردید / خجالت را ز یاران پرده بدرید


همه اصحاب و خویشان را صدا کرد / مصیبت های فردا بر ملا کرد


که برگردد هر آنکس سینه سرد است / که فردا روز خون و داغ و درد است


نه هر کس رهرو این راه گردد / تواند همسفر با ماه گردد


اگر در فکر جاه و آب و نانید / شتر گیرید شب را و برانید


ز گردن دین خود پرداز کردم / ره بر گشتتان را باز کردم


گران این گفته بر احساس آمد / به جوش از خون رگ عباس آمد


که من هم ای برادر ره بگیرم / سزد زیبنده گر ،زین غم بمیرم


که تا، بی چشم و دست و سر نگردم / معاذاله از این ره بر نگردم


من امشب تشنه ام تا جام گیرم / ز دستت ساغر فرجام گیرم


بس آن مه دُرّ ز چشم خونفشان سفت / لب خورشید بشکفت و به مه گفت


که من شرط ادای وام دارم / برایت از شهادت جام دارم


تو جانا پاسدار خیمه هایی / نگهبان حریم کبریایی


علمدار منی ای اشجع الناس / مبادا کربلا بی عشق عباس


گل از رخساره عباس بشکفت / ز اشک شوق گرد آرزو شست


دگر یاران به جوش و در تلاطم / که مائیم و سرانِ هشته بر  خم


بریرش گفت ما پرواز دردیم / به راه عاشقی هفتاد مردیم


به مستی مسلم بن عوسجه گفت / نیارم عشق تو در سینه بنهفت


اگر هفتاد ره سوزم به راهت / من و شوق تو و برق نگاهت


بهشتی باز، گلگون شهپرعشق / حبیب ابن مظاهر مظهر عشق


کهن مینای ناب ارغوانی / حریف پیر سر کرده جوانی


ز یاقوت دو لعلش دُر به هم سفت / چو دریای صدف زا سینه بشکفت


مرا زیبد که جان پالوده گردد / به خون مویم خضاب آلوده گردد


سبو را سر به پایت می شکانم / غم هفتاد ساله می تکانم


چو می بارید می از پیر و برنا / معربدکش؛ زهیر باده پیما


به مستی آنچه در دل بود، رو کرد / حقیقت را به ساقی گفتگو کرد


که گر صد باره ام در خون ببینی / هنوز این مست را مجنون ببینی


شنیدی قصه پیران درگاه / جوانانش سرا پاغیرت اله


فروزان تر ز ماه پر فرو غند / بلاغت پیشه گان پیش از بلوغند


ز کفرستان شیطان سخت دورند / ز ایمان قاسم آیات نورند


سخن از قاسم آمد در شب عشق / به پیش شاه آمد با تب عشق


که ای ساقی ز جامت تشنه کامم / به فردا چون شود سهم الامامم


از او پرسید ساقی کام تو چیست؟/ بگفتا جز شهادت شوق من نیست


شهادت در مذاقم خوشترین است / مرا شیرین تر از شهد انگبین است


دلم از کف شد و جان بر لب آمد / زبانم لال وقت زینب آمد


به پیش شاه رخساره بر افروخت / به رخ سیلی زد و جان مَلَک سوخت


صحیفه لحظه ای گردید خاموش / ز سنگ داغ ها افتاد بیهوش


سر شه بر فراز گوش زینب / سخن ها رفت و آمد هوش زینب


که ما با تو در اول عهد بستیم / به یک میخانه با ساقی نشستیم


مبادا سینه از غم چاک سازی / کز آن غم شعله ور افلاک سازی


همه اهل زمین گردند فانی / تو جانا تا ابد پاینده مانی


گریبان پاره کردن از تو دور است / که صبرت کوهی از الله و نور است


نماز شب گزار ای آیت رب / که هستی مستجاب الدعوه زینب

مطالب مرتبط:

نظرات  

 
#1 +1 غفور 14 آبان 1393 ساعت 11:47
خدا خیرش بده
نقل قول
 

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید