امروزجمعه, 19 آذر 1395-- Friday Dec 09 2016

ساعت 01:51:24

آخرین به روز رسانی : پنج شنبه 09:55:11

گردن من از موى مژه ى پشه هم نازك تر است
گفتگو با ناصر فیض شاعر و طنزپرداز كشور؛

گردن من از موى مژه ى پشه هم نازك تر است

پنجشنبه, 14 فروردین 1393 ساعت 08:27 کدخبر :7164
فرستادن به ایمیل چاپ
نویسنده : مطهره عباسیان
از خودش گفت، از اشتغالش به کارهای متفاوت، از تجربه ها و دغدغه هایش، از قندپهلو و از حوزه هنری؛ جایی که این روزها رییس دفتر طنز آن جاست. شاعر، مترجم، نويسنده و طنزپرداز، نکته‌ بین و شیرین ‌سخنی که متولد دوم خرداد 1338 در مشکین شهر است.

ناصر فیض را با اشعار طنزش می‌شناسند، اگر چه شعر جدی هم دارد. دارای مدرك كارشناسی زبان و ادبیات فارسی است. تا سال 1373 ساكن قم بوده و بعد از آن در تهران ساكن شده است. اولین تجربیات ادبی او مربوط به دوران دبیرستان، اولین آثار چاپ‌ شده ‌اش چند رباعی در اطلاعات هفتگی سال 1365 و اولین كتاب چاپ ‌شده‌اش، ترجمه اشعار و بیوگرافی 40 شاعر ترك در سال 1380 است. فیض، دارای مسوولیتهای متعددی نظیر مسوول واحد ادبیات حوزه هنری قم، مسوول صفحه شعر مجله شعر، عضو شورای عالی شعر و موسیقی صدا و سیما، مدرس هنرستان موسیقی زبان و ادبیات فارسی، سردبیر و نویسنده شبكه 1 سیما و اخیرا هم مجری برنامه قند پهلو بوده است. گفتگوي فرصت را با فيض بخوانيد.
***

- چطور به شعر وارد شدید؟
من27 یا 28 ساله بودم که شعر گفتم؛ مى‌بینید که خیلی دیر شعر گفتم! الان معمولا شاعران تا حوالی این سالها یکی دو مجموعه شعر دارند و شناخته شده هستند. من تا آن زمان فقط می‌خواندم و اگر چیزی هم می‌نوشتم در حدى نبود که بشود آن را براى کسى خواند و از عکس العمل احتمالى اش در امان بود. پراکنده شعر طنز هم می‌گفتم، اما فرم و محتواى مناسبی نداشت و کسى هم از من تقاضا نمى‌کرد آنها را بخوانم... درست از سال 65 به بعد که "عملیات کربلای یک" شروع شد، از قم با لشکر 17 حضرت على بن ابى طالب (ع) اعزام شده بودم، پشت خاکریز، با دوستی توى سنگر نشسته بودیم که براى من حرف مى ‌زد، یکى دو ساعت بعد که از او جدا شدم، رفتم بیرون سنگر و روى خاکریز نشستم و برای اولین‌ بار چند رباعی تقریباً از تهِ دل گفتم. مدتی بعد، یکی از دوستانم راهنمایى ‌ام کرد که شعرهایم را برای اطلاعات هفتگی ‌بفرستم، رباعی‌ های مرا هم در مکانی مناسب چاپ کردند و درخواست کردند که تماس داشته باشیم و آثاری را ارسال کنم و...

- و بعد؟!
کم کم دوستان فراوانی پیدا کردم، کسانى مثل دکتر محمدرضا روزبه، محمدرضا ترکی، وحید دانا و... الان همه این شاعران (مخصوصاً خود من!!!) از اساتید مسلم شعر روزگار ما هستند.

 

ـ از شغل‌هایتان بگویید.
در قم مغازه‌ای داشتم که در آن ده‌ها شغل عوض کردم. از لباس‌فروشی، اعم از مردانه و زنانه و بچگانه بگیر تا فروش چینی و بلور و دوربین‌فروشی و فروش گل مصنوعی، تا اخذ ویزای دوبی و شارجه و ارمنستان و باکو با فکس! شب عید هم در اوج کاسبی همکاران، مغازه را می‌بستم و می‌رفتم شب شعر در شهرستان‌های دیگر! یک روز پدرم گفت تو کاسب نیستی، راست می‌گفت چون کاسب اصلی شاگردی بود که در مغازه کاشته بودم اما بیشتر برداشتش مال او بود! کاسبی شگردهایی دارد که اگر به آنها توجه نکنی هرگز موفق نمی‌شوی و من این ترفندها را بلد نبودم.

 

ـ شیرین‌ترین خاطره کودکی؟
شبهاى تابستان در قم بسيار شگفت بود؛ روز به آن گرمى وقتى شبى خنك در انتظارش باشد آدم كوير را زيباتر درك مى كند. وقتى مادرم كه خدا رحمتش كند به من و بچه هاى ديگر اجازه مى داد پشه بند را در پشت بام عَلَم كنيم لذتى وصف ناشدنى داشت. رختخواب ها را كه پهن مى كرديم و هر كدام در جاى تعيين شده خودش قرار مى گرفت، گذاشتن سر روى متكاهايى كه اندازه آب گرمكن بود و جا به جا كردن آن وقتى طرف راست متكا گرم مى شد و ناگزير بعد از دقيقه اى بايد طرف چپ را انتخاب مى كردى و اين كار را تا زمانى كه خوابت ببرد ادامه مى دادى، لذتى داشت كه فقط بايد دبستانى باشى و هر هفته هم سرت را با نمره دو يا نهايتاً چهار بتراشى تا اين لذت را با تمام سلولهايت احساس كنى. چقدر زود همه چيز دارد تمام مى شود!

 

ـ به یاد ماندنی ‌ترین خاطره زندگیتان؟
من از ده، دوازده سالگی کتاب می‌خواندم و عضو کتابخانه کودک در قم بودم.به دلیل توانایى محدود در خریدن کتاب، این عضویت خیلى برایم شیرین و دلچسب بود. بچه که بودم پولم به کتاب خریدن نمی‌رسید، یک پیرمرد شمالی بود که در زیر گذر خان مغازه داشت که در آن مغازه همه‌چیز از جمله آب برگه و لواشک و آلبالو خشک و دمپایی و لیف حمام و قیف و نفت و زغال و صابون و انبر می‌فروخت و کتاب هم کرایه می‌داد به شبی یک قران. من بدون کفش خوب می‌دویدم. از خانه تا زیر گذرخان می‌دویدم، کتاب را می‌گرفتم، از زیر گذرخان تا خانه می‌دویدم، می‌افتادم روی کتاب و می‌خواندم که تا فردا تمامش کنم که یک قران کرایه دو قران نشود و فردا دوباره همین بساط. تا اینکه یک بار پیرمرد گفت من دیگر به تو کتاب نمی‌دهم. گفتم چرا؟ گفت تو تمام کتاب‌های این قفسه را خوانده‌ای و کتاب‌های آن یکی قفسه هم به درد تو نمی‌خورد! در آن یکی قفسه کتاب‌هاى نسبتاً قطورى بود که پیرمرد فکر مى‌کرد آنها به درد من نمى‌خورند! نمى‌دانم... شاید هم درست حدس زده بود. خاطره این کتاب‌خوانی‌ها همیشه در ذهنم هست.

 

ـ یک نابغه در طنز؟
حافظ.

 

- چرا حافظ؟
براى آن كه حافظ بزرگترين طنزپرداز است! براى آن كه دغدغه هايش بزرگترين دغدغه هاى انسانى است. براى آن كه به شدت رند و هوشمند است و خردورزى را به اوج رسانده است. جواهركارى مثل حافظ وقتى زيرك و همه فن حريف هم باشد اين همه اسباب براى بزرگى كفايت مى كند. در زمان حكام جور باشى و آن همه تلخى در جامعه باشد و اين همه شيرين كارى از تو سر بزند معلوم است كه بزرگترين هم برايت كوچكترين تعبير است.

 

- چهره شما در طنز قندپهلو چهره ای غلط انداز است یعنی ظاهرا اخمو ولی یقینا بسیار نکته پرداز و طناز، این موضوع برای شما مشکلی از جانب مخاطبان برنامه به وجود نیاورده است؟
چه مشكلى بايد به وجود بياورد!؟ هر دوى اين حالات خود من هستم در جايى كه همه چيز جدى است قرار نيست من به شوخى برگزار كنم همه چيز را. من تلاش نمى كنم كه اخمو باشم و شما هم سعى نكنيد اين تعبير را جا بيندازيد. اگر قرار باشد هميشه تا بناگوش باز باشد آن چه كه مى گويند هيچ وقت نمى توانى حرفهاى جدى ات را هم بزنى هرچند به نظر من جدى ترين حرفهاى من در همان طنزها هم پيداست. اين مرزبندى ها را قبول ندارم. من وظيفه دارم مخاطبانم را دوست داشته باشم و به آنها احترام بگذارم و با آنها رو راست باشم. هرگز دوست ندارم كه با صورتك در برابرشان ظاهر بشوم. چون هر لحظه ممكن است با نسيم بال مگسى اين صورتك كنار برود. من فكر مى كنم خودم هستم و هيچ نقشى بازى نمى كنم. اين تصورى كه شما داريد اگر به جا انداختن اين امر منجر بشود كه طنز هم مقوله اى بسيار جدى است آن قدرها بد نيست. من جدى هستم تا زمانى كه قرار است طنزى و موقعيتى اتفاق بيفتد. اين تضاد شايد ما را به دريافتن اصل طنز هم متوجه كند. اگر مخاطبان مشكلى دارند گردن من از موى مژه ى پشه هم نازك تر است.

 

- تاثیر برنامه هایی مثل قندپهلو در شادبودن مردم؟
بدون ترديد بى تأثير نيستند برنامه هايى از اين دست. مردم ما از گذشته با شعر و دست كم ادبيات عامه آشنا هستند و حتى افراد به ظاهر كم اطلاع و كم مطالعه جسته و گريخته با هوشمندى و فرهيختگى نسبت دارند و با ظرافت و نكته پردازى بيگانه نيستند. قند پهلو از دغدغه هاى همين مردم مى گويد و سعى مى كند بيانى صميمى و قابل دسترس داشته باشد و به قول معروف مخاطب را نپيچاند و علت موفقيت قند پهلو هم همين است كه يك يا الله مى گويد و وارد خانه هاى مردم مى شود و كنار سفره ى آنان مى نشيند و با مردم گپ مى زند و يكى از آنها مى شود. نه فخر مى فروشد و نه اظهار فضل مى كند. مردم خودشان همه چيز را مى دانند اما هر كس به زبانى و حالى كه دارد. ما تحفه ى خاصى برايشان نمى بريم. فقط به يادشان مى آوريم كه گذشته و امروز ما ايرانى ها فرهنگ و ادبياتى دارد كه نيازى به هيچ وارداتى از اين حيث نداريم و دنيا بايد دنبال فرهنگ و ادبيات ما بيفتد و سر سفره آن اگر لازم شد ريزه خوارى كند. مردم ما به شدت هوشمند و نجيب اند طنز و شوخ طبعى ما هم بايد به ما بيايد. مردم وقتى احساس مى كنند كلاه سرشان نمى گذارى وقت شان خوش مى شود و با آدم كنار مى آيند.ماه اند به خدا اين مردم چرا بعضى وقت ها بعضى ها قدرشان را نمى دانند!؟

 

ـ اولین کسی که از طنزتان رنجید؟
عموی ناتنی‌ام. با من شوخی‌های درشتی می‌کرد، من هم هجوش کردم! پسرعمه‌ام این هجویه را در تمام قهوه‌خانه‌های مشکین‌شهر پخش کرد. تا مدتها مردم برای دو کار به قهوه‌خانه می‌رفتند. یکی چایی خوردن و یکی شنیدن این شعر! بالاخره به زور از دلش درآوردم.

 

- شما آثار هجوآمیز هم ظاهراً داشته‌اید آیا هنوز هم دغدغه این نوع  سروده ها را دارید؟
کنار کار جدی هجو بسیار داشتم، هجوهایی که گاهى نمی‌شود زیاد علنى‌شان کرد و فقط براى جمع‌های خصوصی‌اند. هجو اگر جنبه اجتماعى نداشته باشد تنها به درد گذران وقت و تفریحات نسبتاً ناسالم مى‌خورد! یک بار یک هجویه را که برای دوستی گفته بودم، برای داریوش ارجمند خواندم. او گفت قول بده از این به بعد کسی را هجو نکنی. من هم به داریوش قول دادم و البته هنوز هم سر قولم هستم!

 

ـ خنده‌دارترین ضرب‌المثل؟
دست از پا درازتر برگشتن. تصورش را بکن!

 

- جناب فیض درباره طنز هم صحبت کنید.
می گویند؛ چیزهایی برای شاعر مجاز است که برای غیرشاعر مجاز نیست؛ یعنی شاعر می‌تواند با کنایات و اصطلاحات و عناصر شعری کاری انجام دهد که در سخن عادی نمی‌تواند، شاعر می‌تواند از کلمات مختلف استفاده سمبلیک بکند و حرفش را غیر مستقیم بزند، در طنز این اتفاق جدی‌تر است. طنز یعنی طعنه و کنایه و نیشخند آمیخته با هنر رندی. یک طرف آن تیغی تیز و برنده است و طرف دیگرش با پنبه سر بریدن. ممکن است سر بریدن هم داشته باشد، اما نه مثل اتفاقی که در رویارویی دو جنگاور می‌افتد. طنزپرداز شرایط را بررسی می کند و به آنچه که سرجای خود قرار ندارد انتقاد دارد و آنچه را که باید باشد با صدایی بلند بیان می‌کند. او اگر مستقیم به یک ناهنجاری اشاره کند کسی که مسبب آن است نمی‌پذیرد چون بدون تردید کوتاهی کرده درست مثل مدیری که مدام بخواهی بر او انتقاد کنی، او می‌خواهد کارش را همه تأیید کنند، اگر کسی به اشتباهات و کمبودها اشاره کند نخواهد پذیرفت. طناز این موارد را چنان با زیرکی مطرح و در حقیقت گوشزد می کند که قربانی طنز متنبه می شود و احتمال دارد به اصلاح خودش فکر کند.

 

- هنر یک طنزپرداز در چیست؟
هنر در این است که سخن را مستقیم نگوییم، حتی اگر مجوز بدهند که شما هر چه دلت می‌خواهد بگو. طنز پرداز به عنوان یک هنرمند نباید هر چه دلش می‌خواهد بگوید، این دیگر هنر نیست.طنزپرداز نباید گستاخ باشد، بی پروایی کمی ملایم‌تر از گستاخی است. طنز پرداز تا حدی باید بی پروا و در کنار آن آدمی جامع‌الاطراف باشد، معضلات را بشناسد، در جامعه نگاه‌ها و صداهای مختلف را بداند و بشناسد، با دیدگاه‌های مختلف دست و پنجه نرم کند و باید با زبان و فرهنگ عامه و اصطلاحات آن، داستان‌ها، حکایات قدیم، ضرب‌المثل‌ها آشنا باشد.

 

- پيام تبريكى براى عيد ٩٣ به زبان طنز:
سرعت انتقالم آن قدر نيست كه شعر طنز خوبى همين الان بگويم اما كمى صبر كنيد ببينم چه آشى مى پزم! البته براى خودم، وقتى كه قرار است مخاطبانت رندان اصفهان باشند:
صياد تصورم شده اينك صيد
من ناصر فيض ام نه گل آقا و عبيد
حشوى است قبيح تهنيت گفتن من
نوروز شماييد چه تبريك چه عِيد؟!
***
حالا كه شده نصيب تان گنج سبد!
خوب آمده و نشسته بر مسند بد
امسال كه پيداست بهارش نيكوست
نوروز گمان كنم مبارك باشد

 

- نظرتان راجع به شعر و یا شاعران خمینی شهری (با توجه به سفرهایی که به این خطه داشته اید و احیانا شناختی که دارید)؟
اصفهان كلا از قديم يكى از اركان و پايه هاى مستحكم شعر و ادب و فرهنگ ايران است و بزرگان زيادى در اين خطه ظهور كرده اند و پاى فرهيختگان و انديشمندان و شاعران بزرگى را از نقاط ديگر عالم به اين منطقه دوست داشتنى كشانده است. اين خطه جاذبه هاى ديدارى و شنيدارى و علمى فراوانى دارد كه خمينى شهر هم جداى از آن نيست، خمينى شهر را نمى شود از اصفهان واقعا جداگانه نگاه كرد. اما به نسبت جمعيت علاقه مندى شگفتى در اين منطقه نسبتاً كم جمعيت وجود دارد كه آن را خاص تر كرده است. كافى است مردم از وجود شب شعر يا هر محفل ادبى ديگر مطلع بشوند و اگر كمى دير بجنبى جايى براى نشستن پيدا نكنى و باز به خاطر علاقه اى كه دارى سر پا بايستى و چهار ساعت فقط شعر بشنوى و خسته نشوى و متوجه هم نشوى كه چه زمانى پايت را جا به جا كرده اى!؟ اين اتفاق در ميان جاهايى كه رفته ام تا امروز در خمينى شهر شگفت تر بوده، ميلاد آفتاب را همه مى شناسند. خدا بيامرزد بنيان گذارش مرحوم حاج اصغر حاج حيدرى (خاسته) را كه خيلى زحمت اين ماجرا را كشيد و به شعر منطقه آبرو داد و گرمى فراوان. من بيش از اندازه شاعران اصفهان و اين منطقه عجيب را دوست دارم و هر بار دعوتى به آن جا دارم شب قبل از شور و شوق خوابم نمى برد، چون يكى از اتفاقاتى كه قرار است بيفتد اين است كه تعداد زيادى شاعر توانمند و خوب و دوست داشتنى را از يك مترى مى بينم. همين الان دلم براى مهدى جهاندار عزيز تنگ شد و اسمشان در يادم هست و جاى مصاحبه كم...

- از این که با حوصله و مهربانی به سوالات ما پاسخ دادید تشکر می کنم.
- و شعری خواندنی از ناصر فیض بخوانید و بهار امسال را با خنده ای بر لب آغاز کنید؛ عیدتان هم پیشاپیش و پساپس مبارک:
خُب، ميگن درست ميشه- منم ميگم- چرا نشه!
قديمام درست ميشد، پس واسه چى حالا نشه؟!
تو عزاى ما بياين، عروسى مون پيش كشتون
منم از خدا ميخوام عروسى تون عزا نشه...
اگه آبادى رو دوست دارين، حواستون باشه
كسى از جايى اومد، رفيق كدخدانشه!
تا به جايى مى رسن خدا رو از ياد مى برن
هر كى معتبر ميشه بشه، ولى گدا نشه!
يه خونه ت دو تا بشه خوبه! ولى به شرطى كه
جلوى هر كس و ناكس كمرت دو تا نشه
دعواى تو خونه رو تو خونه فيصله ش بدين
خوبه اسرار آدم تو كوچه بر ملا نشه
نذا غم سرت خراب شه! بمونى رو دستمون
مثل مستأجر بد كه از تو خونه پا نشه
گليم بخت آدم خيلى بايد سفيد باشه
بره تو بشكه ى قير اما جايى ش سيا نشه
زخمو هر جور و به هر جا كه دلت ميخواد بزن
زخمه رو امّا يه جور بزن يه وقت غنا نشه!
نميدونم اين خوبه براى آدم يا بده؟!
كه زنش تا آخر عمرم ازش جدا نشه!
خيلى ها زن ميگيرن اما يه روز طلاق ميدن
مگه آدم ميشه كه دچار اشتبا نشه؟!
به جاى پسر بگو اژدها، اصلاً بگو مار-
واسه دست پدرش وقتى پسر عصا نشه
بعضى از شاعرا تو قطار به دنيا اومدن
كاش كه بعد از اين ديگه شاعرى زا به را نشه!
خب منم شاعرم، اما از همون اول كار
نمى خواستم به كسى بگم،يه وقت ريا نشه!
شعر ما پا توى كفش هيچ كسى نمى كنه
تا زمانى كه كسى موى دماغ ما نشه
اگه چيزى هم نوشتيم، نگرونيم هميشه
ما كه هيچ... يه وقت كسى مزاحم شما نشه!

نظرات  

 
#4 0 اصغر حیدری 20 فروردین 1393 ساعت 09:07
با سلام. اگر مصاحبه هایی که فرصت انجام می دهد کمی کوتاه تر باشد بهتر می توان از آن استفاده کرد. با تشکر
نقل قول
 
 
#3 +1 ندا پریشانی 17 فروردین 1393 ساعت 05:50
تا به جایی می رسن خدا را از یاد می برن...هرکی معتبر میشه بشه ولی گدا نشه....
چه قدر بعضی شعرها قشنگ و دلنشین و واقعیه حتی اگر طنز باشد. زنده باد آقای فیض
نقل قول
 
 
#2 0 یک همشهری 15 فروردین 1393 ساعت 09:28
اقای فیض را خیلی دوست دارم. افرین به فرصت برای پیدا کردن اقای فیض و مصاحبه با ایشان. واقعا به دلم نشست...
نقل قول
 
 
#1 0 ابراهیم 14 فروردین 1393 ساعت 17:52
زنده باد ناصرعزیز
نقل قول
 

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید