امروزشنبه, 13 آذر 1395-- Saturday Dec 03 2016

ساعت 11:37:13

آخرین به روز رسانی : شنبه 13:24:12

گفتم، گفت

دوشنبه, 17 مرداد 1390 ساعت 10:32 کدخبر :2096
فرستادن به ایمیل چاپ
نویسنده :

گفت: فلانی !!! پس کجایی خبریت نیست؟

گفتم: انگار دست بردار نیستی، مگه نمی بینی تو این شهر نمی شه  به کسی از گل نازکتر گفت؟

 

گفت: ای بابا تو هم چقدر دل نازکی، بی خیال!!! خدا را شکر مسابقات فوتسال جام رمضان هم قرعه کشی شد.

گفتم: بله! مبارکه. خب بالاخره دلخوشی فوتبالیست ها همین ماه رمضانه.

گفت: پس بچه های محله را جمع کن یه تیم راه بندازیم تو مسابقات.

گفتم: مگه الکیه باید تیم باشی!!!

گفت: بله و حتماً هم باید سازماندهی شده باشی، بزرگوار!!! می گم حالا که همه با هم دوست شدن و روابط حسنه شده تو رو خدا جنگ درست نکن.

گفتم: عجب بدبختی داریم، بابا من که تصمیم داشتم دیگه حرف نزنم، تو مجبورم کردی.

گفت: یعنی نمی خواستی بگی بعضیا به خاطر فشارهای سیاسی تصمیم گرفتند روابطشون را با سیاسیون تحکیم کنند.

گفتم: اینا چیه میگی؟ من هیچ حرفی ندارم. اصلاً به من چه که کیا برا حفظ سمتشون چه کارها که نمی کنن و متوسل به چه شخصیتهای سیاسی شدن!

باز هم فضول خان زبان سرخ ما را در به باد دادن سر سبزمان یاری داد.

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید